سه‌شنبه!*

مادر پیر داشتن، یعنی هر چه بگویی مادر جان من خانه‌ام خیلی کوچک است، جا ندارم به خدا، باز هم هر بار که کسی عزم آمدن می‌کند این‌طرف‌ها، کلی لوازم منزل و ترشی‌جات و حبوبات و زیرو و غیره می‌بندد به ریش‌شان تا برایم بیاورند. وقتی هم اعتراض می‌کنم می‌گوید مادر به دردت می‌خورد. دلم […]

خانه‌ی رویاهای من!

نشده بود که خانه‌ای که ممکن است بعدها در آن زندگی کنم فکر کنم. نه اینکه هرگز پیش نیامده باشد. همیشه دل‌ام از این خانه‌های حیاط‌دار می‌خواست. از آنها که بشود باغچه داشت، درخت داشت. گُل کاشت. بعد دو تا صندلی داشت، از آنها که تا می‌شوند. با یک میز کوچولو. گذاشت یک گوشه‌ی حیاط […]

یکی که دست‌اش شفا بود

چانه‌ام را تکیه داده بودم به کمرِ عصا. زن نمی‌دانست بچه را نگهدارد توی بغل‌اش یا کبف سامسونتِ پُر از مدارک را که دهان باز کرده بود و ول می‌شد از دست‌اش تا می‌آمد بچه را تکیه بدهد به صندلی، کنترل کند. دکتری که روبروی من نشسته بود صدایش بلند شد به منشی‌ی جلسه که […]

و خدایی که تو را دوست می‌دارد …

نوشته بودم که در هلال‌احمر حسابی از خجالت این‌جانب درآمدند و لذا تصمیم گرفتم پروسه‌ی انفوزیون کورتون را خودم در منزل انجام بدهم. ظریفه زحمت کشیده بود و پنج تا هپارین‌لاک از بیمارستان گرفته بود و بعدش هم که مشکلی نمی‌ماند. همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت، سر ساعت، سرم را خودم آماده می‌کردم […]

آخرین موتیفات مجردانه!

۱. سال پیش وقتی مریم عروسی کرد (+) و بعد تعداد اس.ام.اس‌هاش و تلفن‌هاش و بیرون رفتن‌هایمان به طرز فجیعی پایین آمد، هی تیکه می‌انداختم به‌اش که آره دیگه! بعد الآن که حتی نمی‌شود حتی به عکاسی زنگ بزنم و وقت بگیرم و یا بعد چند روز تازه یادم می‌افتد که زنگ بزنم ببینم لباس‌ام آماده […]

Note Book

باید یک دفتر بردارم. از همان نوت‌بوک‌های هشت، نه سال ِ پیش. که روزنوشت‌هایم را بلعیده‌اند. هر روز. یک روز گله، یک روز شُکرانه. یک روز دردنوشت. یک روز عشق‌نوشت. که حالا که بر می‌دارم تا بخوانم‌اشان مرور می‌شوند جلوی چشم‌هایم. زنده. شفاف. بعد نشد که بنویسم. یعنی از وقتی صاحب عشگ و مرق شدم. […]

در یک روز گرم از تیرماه سال ۸۹ اتفاق افتادیم

القصه که با فرزانه (+) امروز رفتیم دَدَر. اول رفتیم یک شکم ِ سیر هات داگ و پچ و سیب‌زمینی سرخ‌کرده و غیره و ذلک ِ پیتزا پائیز نوش ِ جان فرمودیم. بعد خیلی ریلکس و خوشمزه نشسته بودیم درست بغل ِ گوش ِ صاحب مغازه و هی می‌گفتیم و می‌خندیدیم و می‌خوردیم البته. و ایشان […]