تا سپیده

‌ خیال آمدنت دیشبم به سر می‌زد نیامدی که ببینی دلم چه پر می‌زد تمام شب به خیال تو رفت و می‌دیدم که پشت پرده اشکم سپیده سرمی‌زد   هوشنگ ابتهاج  

جهت ثبت سند

‌ این عکس را گذاشته بودم اینستاگرام که چرا کسی از نور عصرگاهی شعر نساخته؟ خانمی از همراهی کنندگان فی‌البداهه این را سرود: دلم سرد است و بی‌تاب همچو عصری بی آفتاب همچو گلی تنها در مرداب یا کشاورزی خسته در آسیاب منتظر باد و سیلاب تا که بچرخاند روزگارش را آب خسته و نالان […]

چگونه مرا از تنت تکاندی؟

  نمی‌خواستم درآغوش بگیرمت می‌خواستم آن‌قدر در من بمانی که پیر شویم در تنم راه بیفتی و عصای کوچکت رگ‌هایم را سوراخ کند اکنون اما گوش سپرده‌ام به صدای تار سفیدی که سیاهی موهایم را می‌شکافد چگونه از درونم گریختی؟ چگونه برهنه در تاریکی دویدی؟ چگونه مرا از تنت تکاندی؟ ‌ ـ آیدا عمیدی