زخم‌های گرامی

من زخم‌های بی‌نظیری به تن دارم اما تو مهربان‌ترینشان بودی عمیق‌ترینشان عزیزترینشان بعد از تو، آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ‌کدامشان به پای تو نرسیدند به قلبم نرسیدند بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند اما نبُردند تو بعد از هر زخم تازه‌ای دوباره باز‌می‌گردی […]

بارانم آتشم را خاموش نمی‌کند

دلم برای تو تنگ شده است اما نمی‌دانم چه‌کار کنم مثل پرنده‌ای لالم که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند. به هوای دیدنت در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم نیستی فرو می‌ریزم مثل فواره‌ای بر سر خودم زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق ای انار ترک‌خورده بر فراز درخت من دستی کوتاهم من پرنده‌ای بی‌بالم ای […]

گٓوٓن از نسیم نپرسید، خودش می‌دانست.

می‌پرسند جایى را براى رفتن دارى..؟ میگویم رفتن که جا نمی‌خواهد .. ماندن است که جا می‌خواهد و دل خالى از اندوه! براى رفتن یک چمدان کوچک، کمى دلهره، یک شیشه خالى از عطر، و دلى که تاب بیاورد کافیست! مژده خردمندان