گٓوٓن از نسیم نپرسید، خودش می‌دانست.

می‌پرسند جایى را براى رفتن دارى..؟ میگویم رفتن که جا نمی‌خواهد .. ماندن است که جا می‌خواهد و دل خالى از اندوه! براى رفتن یک چمدان کوچک، کمى دلهره، یک شیشه خالى از عطر، و دلى که تاب بیاورد کافیست! مژده خردمندان 

ای یار شیرین

تو بیا ای یار دیرین، تو بیا ای شور شیرین که به صحراها و دریاها بباریم تو بیا ای باد و باران به تن خشک خیابان شاخه ای از باغ فرداها بکاریم تو بیا با هم دوباره در شب سرخ ستاره آسمانی از کبوترها بپاشیم تو بیا ای خنده ی دور در سحرگاهان پرنور سر […]

قایقم بود

پر از شعرم می‌کند قایقی که کاغذی است از دفتر خاطراتم روی دریاچه چشمانت کوهی میان‌شان خورشیدی لای انبوه گیسوان بید آرمیده قایقی کاغذی از دفتر شعرم سفید چون تشعشع بی رمق نوری که از پنجره اتاقت پخش شده باشد روی صورتم کجای جهان با تپیدن قلبی که عاشق شده است آب دریاچه سر می‌ریزد؟ دوم […]

مثنوی هفتاد من

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین کیست با مَن گر شَوَم مَن، باشد از مَن ماترین مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است آن که تکلیفِ مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است مَن اگر از مَن بپرسم، ای مَن ای همزاد مَن ! ای […]