همیشه پای یک مرد در میان است

  من هنوز همان دخترک دوازده سیزده ساله‌ام که همراه طاهره و فیروزه می‌رفتیم بعد از مدرسه برای خانواده طاهره سنگک بگیریم. همانی هستم که زدم توی ذوق طاهره که بابا پسرک اصلاً با تو کاری ندارد که! دلش پیش فیروزه است. و طاهره دقیقاً همان/هایی است که در یک فرصت مغتنم، به فیروزه می‌گوید […]

کمند انداخت بر پاهای من از زلف خویش!

کمی بالاتر از خانه‌ی خیاط مادرم، خانه‌ی بزرگی بود که اتاقی را در ضلع جنوبی خانه، توی حیاط ساخته بودند برای دختر خانواده که آرایشگر بود و اسمش تا همین چند وقت پیش یادم بود که یا بتول بود یا یک چیزی خیلی شبیه به این. ظاهراً سن و سالش زیاد بود و ازدواج نکرده […]

خانه دوست کجاست؟

قضیه مالِ … اوووووووووووووه سال پیش هست. آن سالی که ریحانه خودسوزی کرد (+)، اغلب با مادر می‌رفتیم منزل خاله می‌ماندیم که داغدار بود. بعد من همراه پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها می‌رفتم بازی. بعد همان حوالی بود که دختر با فاصله می‌آمد و می‌ایستاد و تماشامان می‌کرد و بعد آمد نزدیک‌تر. هر چند حافظه‌ام ابداً به […]

گیشا

کاپشن قرمز و سورمه‌ای تن‌اش بود با یک کلاشینکفِ اسباب‌بازی. خم افتاده بود روی میز و زل زده بود به دست‌هام که عصا را بین‌اشان تاب می‌دادم. سرم را آنقدر خم کردم که بی‌افتم توی چاهِ چشمان گردَش. می‌خندد واقعاً و بلند می‌شود می‌رود سمتِ جمعیت. زن میان‌سالی که کنارم نشسته است، تا سلام می‌دهم […]

یکی که دست‌اش شفا بود

چانه‌ام را تکیه داده بودم به کمرِ عصا. زن نمی‌دانست بچه را نگهدارد توی بغل‌اش یا کبف سامسونتِ پُر از مدارک را که دهان باز کرده بود و ول می‌شد از دست‌اش تا می‌آمد بچه را تکیه بدهد به صندلی، کنترل کند. دکتری که روبروی من نشسته بود صدایش بلند شد به منشی‌ی جلسه که […]

چون باد، آزاد* …

دلم می‌خواهد برگردم به سال سوم راهنمایی، حتی اگر شده، خیلی کوتاه. برگردم به امتحانات نهایی آن سال. بعد قدم‌زنان برویم با طاهره و توی حیاط مدرسه‌ای غریبه؛ دنبال چهره‌های آشنا بگردیم، دور هم جمع شویم، خوانده‌هایمان را به رُخ ِ هم بکشیم. بعد درست ده دقیقه مانده به شروع امتحان، یک‌هو ببینم کارت ورود […]

خاله بودن، عمه شدن!

از همان بچه‌گی که طاهره مدام برادرزاده‌هایش را به رخ من می‌کشید عاشق این بودم که «عمه» بشوم. خوب من قبل از اینکه به دنیا مشرف شوم، «خاله» تشریف داشتم. حس خوبی نداشت. طاهره خاله نبود. من هم خاله بودن‌ام را به رخ او می‌کشیدم. ولی در درون‌ام عطش بغل گرفتن برادرزاده‌ای که صدایم بزند […]