هفت سال زندگی دوگانه

خوب راست‌اش از همان موقع هم باب بود که بنویسند: وبلاگ‌ام یک ساله شد، دو ساله شد، سه ساله شد. من هم نه که مهم نباشد برایم، فکر می‌کردم خیلی کار لوسی است. با اینکه در ارتباط‌ام با دوستان و آشنایان، فراموش نکردنِ روز تولد را خیلی خیلی حیاتی می‌دانم و نشانه‌ی احترام قلبی به […]

Note Book

باید یک دفتر بردارم. از همان نوت‌بوک‌های هشت، نه سال ِ پیش. که روزنوشت‌هایم را بلعیده‌اند. هر روز. یک روز گله، یک روز شُکرانه. یک روز دردنوشت. یک روز عشق‌نوشت. که حالا که بر می‌دارم تا بخوانم‌اشان مرور می‌شوند جلوی چشم‌هایم. زنده. شفاف. بعد نشد که بنویسم. یعنی از وقتی صاحب عشگ و مرق شدم. […]

۱۸

وقتی گلی را دوست دارم، که آن گل نیاز مرا به زیبایی برآورده سازد. وقتی من به آوایی علاقه‌مند می‌شوم که آن آوا، نیاز من به نوازش گوش‌هایم را برآورده سازد. زمانی من از خواندن شعری، نثری، ترانه‌ای لذت می‌برم و تحسین‌ش می‌کنم که او، پیشاپیش نیاز مرا به حس و درک لذت‌های بصری و […]

۱۶

مثل یک خواب بود، یا چیزی فراتر … مثل رویایی سحرانگیز که مشتاق باشی تا همیشه ادامه داشته باشد ولی … ناگهان با تلنگری عصبی از این شیرینی محروم شوی … مثل یک حس شیرین و مذاب که تن‌ت را به هوسی مرطوب بکشند … و من، سحرگاه در این حس غوطه‌ور بودم … ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ […]

۱۵

شکوه کوه‌ساران را دوست دارم، مهی را که می‌گریزد از روی سنگ‌های سرد، سراشیبی‌ها و سربالایی‌هایش را، دست نیافتنی‌هایش را … بزرگی‌اش را، سکوت‌ش را … عروج‌ش را … و تو مرا از کوه‌ساران بیشتر دوست می‌داری. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از اذان صبح روزی‌ که خان‌باجی آمد ده، کبلایی همراه نریمان و رجب‌علی رفتند سمت کوهول[۱]، […]

۱۴

در تکاپویی دلنشین، خوابی می‌شوی در میان پلک‌های بسته‌ام، دست‌هایم را از هم می‌گشایم و لذیذ‌ترین مهر دنیا را در بر می‌گیرم. عزیزترین موهبت زنده‌گی‌ام را در هاله‌ای درخشان از شکوفه‌های سیب می‌بویم. در این روزها و شب‌های آغشته به عشق، در این لحظات تب‌دار بی‌تابی‌هایم، دارم به معمولی‌ترین حضور در زنده‌گی‌ام خو می‌گیرم. دارم […]

۱۳

یاخچی‌لیغا، یاخچی‌لیخ، هر کیشینین ایشی‌‌دیر /در مقابل خوبی، خوبی کردن کار هر مردی است یامان‌لی‌غا، یاخچی‌لیخ، نَر کیشینین ایشی‌دیر / در مقابل بدی، خوبی کردن کار مردِ مرد است. این ضرب‌المثل ترکی را خیلی دوست دارم. مادربزرگ‌م مدام ورد زبان‌ش بود این مَثَل … مادر مادرم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلیمان را توی اتاقک حیاط خلوت پیدا کرد […]