All saints*

  یک. بارتِ جوان؛ دستیار طب اورژانس در قسمتی که دیشب پخش شد، مشکل بیمارش را درست دقایقی قبل از ایست قلبی‌اش تشخیص داد ولی نتوانست نجاتش بدهد. به شدت عصبانی و مستأصل بود از خودش که همیشه تشخیص‌های طوفانی داشت و آن‌روز چون ذهنش درگیر درد و اندوهی عمیق بود، نتوانست به موقع تشخیص […]

بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است؟*

   مرد یک‌روز گفته بود از حضورش خسته شده است، دلش رفتن می‌خواهد و گفته بود برود. دیده بودم که توی آن خانه کوچک ــ که همیشه آرزوی داشتنش را وقتی دخترها جمع می‌شدند ابراز کرده بود، که یک اتاق داشته باشد و یک آشپزخانه کوچک، سه طرفش فقط شیشه باشد و پنجره ــ مدتی بود […]

با کریمان کارها دشوار نیست

چند روز پیش گفتم خیلی دلم چایی هیأت می‌خواهد. دلم چای روضه می‌خواهد. محرم که با امیر بیرون بودیم زود بود و توی چادرها هنوز آب جوش نیامده بود چه برسد به چایی. چشمم ماند. همین پنج دقیقه پیش همسر داداش کوچیکه با فلاسک آمد. برایم از هیأت چایی گرفته با قند و شکرپنیر. چای […]

چشم‌های بسته بازترند*

  چند روز پیش خواب دیدم رفته‌ام ارومیه. اول ترم بود و اتاق را تحویل گرفته بودم، اتاق ۲۱۹ را. قشنگ شماره یادم بود ولی برای کاری رفته بودم بیرون و توی طبقات خوابگاه اسیر شده بودم. می‌دانستم باید بروم طبقه همکف ولی در طبقه همکف اتاق دویست‌ونوزده نبود و رفتم یک طبقه بالاتر و […]

کسی که بی محابا دل ببندد کم مقصر نیست*

(روی عکس بزنید اصل کاری است) چرا هنوز می‌ترسم بنویسم؟ از کی ملاحظه‌گر شدم؟ بهانه‌جو؟ تنبل؟ از نوشتن می‌ترسم چون کسانی اینجا را می‌خوانند که منتظرند شاد شوند؟خب بشوند. دارم می‌شوم مثل نسیم. گیر کرده‌ام و سوال سوال که لحظاتم را به بند کشیدند. مثل نسیم مدام نهاد و گزاره عوض می‌کنم، اما و اگر […]