لب که بگشایم، مرا هم با تو چندان ماجراست*

  از صبح گریه و داد که من دلم خاله می‌خواهد. من می‌دانم خاله دارد صدایم می‌زند! دلش برایم تنگ شده است.   بله آرتین جان. تنهایی سخت و خسته‌کننده‌ای داشتم که حتی یاد صورت علیرضا هم مانع نشد خشمگین و زار نشوم. صدایت می‌زدم، دلتنگ تمام پاکی‌های جهان بودم، اینها را نگفتم به پدر […]

به بالینم چو می‌آیی، حریص درد بسیارم*

  وقتی از رنگی مطمئنم، زود چند تا گره می‌اندازم و می‌گذارم کنار اما موقع بی‌اطمینانی می‌دوزم و می‌دوزم و نان‌استاپ پیش می‌روم آنقدر که زشت و بی‌ریخت بشود و سری بعد کارم شکافتن بشود و بی‌حوصلگی بعدترش. بیمارگونه دارم می‌دوزم. بیمارگونه. حریصانه. گویی بدانم زنگ آخر را قرار است بزنند به زودی. عجله دارم […]

از تجارب زیستن

    من بستنی قیفی نسکافه‌ای شرکتی‌ام را خوردم. می‌خوردم تا گره لعنتی بغض و ترس و حیرت را فرو بدهم، نشد. یک‌آن دیدم گره مثل گلوله برفی بزرگ و بزرگتر می‌شود و دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. بستنی را نیمه تمام گذاشتم کنار. همان دست نخورده ماندن بشقاب صحیح است.