کجا بَرَم گِلِه از تحبس الدعایی خویش…

  حسن آقا، دیروز فیسبوک یادم انداخت نه سال پیش این عکس را به اشتراک گذاشته‌ بودم. قرارمان حمام تاریخی نوبر بود که سال قبلش من و تسبیح و سیب در تبریز‌گردی‌مان پیدایش کرده بودیم و آن‌وقت کرده بودندش کافه رستوران. تو قلیان هم کشیدی و گرسنه بودی نان و پنیر و سبزی سفارش دادی. […]

با کریمان کارها دشوار نیست

چند روز پیش گفتم خیلی دلم چایی هیأت می‌خواهد. دلم چای روضه می‌خواهد. محرم که با امیر بیرون بودیم زود بود و توی چادرها هنوز آب جوش نیامده بود چه برسد به چایی. چشمم ماند. همین پنج دقیقه پیش همسر داداش کوچیکه با فلاسک آمد. برایم از هیأت چایی گرفته با قند و شکرپنیر. چای […]

ببینم بروم

  این عکس را «شب مهتاب» ماه گذشته گرفتم. نصف شب از درد اسپاسم بیدار شدم و فیگور کزازی گرفتم و چشمم افتاد به ماه گرد درخشان. کورمال گوشی را یافتم و عکس را گرفتم که بنویسم اینجا که بی‌خبر بودم در شب‌های ماهْ کاملی هستیم و عجیب که ترانه شب مهتابه افتاده بود سر […]

بی‌مرگی

  یک‌سالی بود که همه‌اش با خودم فکر می‌کردم چه کارش کردم، به کی دادم؟ اما ذهنم یاری نمی‌کرد. تا قبل از یکی از تابلوهای گلدوزی‌ام، این را که مادر قاب سفید چوبی گرفته بود برایش از دیوار کفش‌کن آویزان کرده بودیم، بعد رفت اتاقم و بعد از ازدواجم نفهمیدم چی شد. تا همین چند […]

نشان معتبر

  ‌ رفته بودم توی کتابخانه دانشگاه ثبت‌نام کنم. آقای خوش‌ذوقی که فرم را پر می‌کرد بعد از نوشتن آدرس گفت این آدرس واقعی است؟ گفتم بله. گفت خیلی قشنگ است. اسم سه شاعر بزرگ. هجده ساله بودم و تازه می‌فهمیدم آدرس‌مان چقدر قشنگ است. چقدر خاص است. ردیف، مرتب و شیک اسم سه تا […]