اصرار کن تا بگوید

من می‌میرم برای اشک‌هایش. اشک‌های علی وقتی که تو را به خاک سپرد. برای آنجا که رو کرد به رسول خدا و گفت: ای رسول خدا، ودیعه گرانبهای تو اینک به سوی تو بازگشت. و آنچه نزد من بود حالا پیش توست. ولی اندوه من همیشگی است و شب‌های من به بیداری خواهد گذشت تا […]

بضعهٌ منّی!

برای امروز کلی ایده داشتم برای نوشتن. اینکه چند روز پیش تبریز که بودیم من در بحثِ بین امیر و برادرم شرکت کردم و بی‌اینکه قبلاً به آنچه می‌گفتم اندیشیده باشم، از فاطمه زهرا (س) دفاع کردم. طوری که دیگر برادرم نخواست و نتوانست ادامه بدهد. نه سندی پیش کشیدم و نه آیه‌ای خواندم و […]

آی آدم‌ها …

« ــ من هنوز هم عقیده دارم که «آزادی از دهان توپ بیرون می‌آید!». اما حالا که با دست های خالی در پستوی دکان تو نشسته‌ام و منتظرم که هر لحظه آن دو تا پاسبان در دکان را باز کنند، دارم باور می‌کنم که برای کاری کردن همچه عقیده‌ای یکی دو سال دیر شده. بعد […]