ای داد …

ویرانی ـ به هر شکلی که باشد ـ غمناک است اما … ویرانی آنچه روزی آبادیَش را دیده باشی جور دیگری ویرانت می کند … (+) « … فتکون اوّل من یلحقنى من اهل بیتى فتقدم علىّ محزونه مکروبه مغمومه مقتوله …»

برای ماه مهربان تیردادی

من در جستجوی آنچه من است سرگردانم … دستم را بگیر ماه من!                                                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   این‌روزها، فرصت برای فکر کردن زیاد دارم. زمان برای بهتر شدن، و به بهتر شدن فکر کردن زیاد دارم. نه اینکه شب‌ها دیر بخوابم و صبح‌ها زود بیدار شوم، نه! همین‌طوری ساعت‌های من کش می‌آیند و من عجیب […]

بانوی من … بانوی عطر و آینه

بانو، می‌گذاری این وقت شب که نشسته‌ام، اینطور نلرزم از ترس سایه‌های شبانه که بلند کشیده می‌شوند روی چشم‌هایم؟ بانو، می‌شود این صدای نوحه را نشنیده بگیرم و بنشینم کنار پاهایت و سرم را بگذارم … روی … نه! سرم را بگذارم روی زانوانم و تو گوش بدهی که چقدر حقیرم؟   می‌دانی بانو، خیلی […]

آخ! … فاطمه …

به روان مادرم … ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  عجیب است نه؟! از همان آغاز توی شکم‌ش، خون‌ش را می‌مکیم، خسته می‌شود از تهوعی که از این مکش به جان‌ش می‌افتد، می‌ترسد که اگر نخورد، نه خودش، که تو بمیری، و ترسی متوجه تو نیست، خون‌ش را تا ذره‌ی آخر می‌مکی … نه ماه تمام … بعد، می‌افتی به […]