همیشه پای یک مرد در میان است

  من هنوز همان دخترک دوازده سیزده ساله‌ام که همراه طاهره و فیروزه می‌رفتیم بعد از مدرسه برای خانواده طاهره سنگک بگیریم. همانی هستم که زدم توی ذوق طاهره که بابا پسرک اصلاً با تو کاری ندارد که! دلش پیش فیروزه است. و طاهره دقیقاً همان/هایی است که در یک فرصت مغتنم، به فیروزه می‌گوید […]

همین‌طوری!

اول اینکه: چشم راستم درد می‌کند. نه خودِ خودِ چشمم. پلکِ بالایی‌اش یکهو عصر پنج‌شنبه شروع کرد به درد کردن و خاریدن و بعد ورم کرد. سنگین شد و دردناک. نمی‌دانم علتش چی می‌تواند باشد. تنها ذهنم متوجه این می‌شود که قبل از خارج شدن از خانه من با تمام قدرت مداد سورمه‌ای رنگ را […]

از دیدارها

در نظر گرفته بودم روز چهارشنبه‌ی هفته‌ای که تبریز بودم بروم دانشگاه برای گرفتن مدرکِ موقت‌م. با زهرا و دوستی که بعد از بیست سال [بیا صدایت بزنم فیروزه، خوبه؟] پیدایم کرده است (+) هم قرار گذاشتم. زهرا آمد دنبالم و طبق معمول با یک ماشین متفاوت [خوشم می‌آید که هر بار با یک ماشین […]

لیبی هم آزاد شد!

دیروز همسر برادرم تماس گرفت که یک خانمی آمده بوده در خانه‌ی پدری‌ام و شماره موبایل مرا گرفته است و چون همسر برادرم خواب‌آلود بوده حتی اسم ایشان را هم نپرسیده بود و فقط می‌دانست نوه‌ی فلان خانم است و من هر چه به مغزم فشار آوردم اصلاً فلان خانمی به خاطرم نیامد که نیامد. […]