کار مسلمانی به جایی رسیده است که باید جزیه بپردازد؟

وقتی بچه مدرسه‌ای بودیم حق نداشتیم برخی میوه‌ها را به مدرسه ببریم. علتش ساده، زیبا و انسانی بود. شاید یکی از همکلاسی‌ها دلش بخواهد و پدر و مادرش نداشته باشند برایش بگیرند. گناه دارد. این اصل زیبا را همه رعایت می‌کردند. آن زمانی که هنوز مدارس طبقاتی نشده بودند همه یک‌رنگ و یک‌دل بودند. بی […]

هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند.

خاطره‌ای از استاد شفیعی کدکنی به روایت شاگردانش ـ خانم فروزش. نقل از گوگل‌پلاس چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا” رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس […]

میلش اندر طعنه‌ی پاکان برد!

« یَا حَسْرَهً عَلَی‌الْعِبَادِ مَا یَأتیهِمْ مِنْ رّسولٍ اِلّا کانوُا بهِ یَسْتَهزءوُنَ (۳۰) آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند            نام احمــــد را، دهــــان‌ش کژ بماند باز آمد کای محمــــــــــد! عفو کن            ای ترا الطاف علــــــــــــــم من لدُن! من ترا افســوس می‌کردم ز جهل            من بُدم افسـوس را منسوب و اهل اَلَم یَرَوْا کَمْ […]

موتیفات آخرین روز تابستان

۱. ابتدا اینکه: آقای خصوصی نویس محترم! ما شدیداً خوشحال می‌باشم* که دیروز وسوسه شدم با شما تماس بگیرم. یعنی یک جورهایی در این موقعیت خاص ِ روحی و فکری اتفاق فوق‌العاده‌ای هم محسوب می‌شود. یعنی بعد از اینکه سخن قَد کشید و گفتید قطع کنم تا شما تماس بگیرید و به طرز شگفت‌انگیزی دقیقاً […]

USA will pay back

ققنوس را می‌شناسی؟ من ققنوس‌ام! از سوختن دوباره متولد می‌شوم … منبع عکس(+) من از مردمی هستم که ناقه‌ای بر ایشان از دل ِ کوه متولد شد، انکارش کردند، از مردمی که آب، زمین را در بر گرفته و از هر چه هست و نیست، خالی‌اش کرد جز هر آنچه با نوح بر کشتی‌اش بود، […]

از آرشیو

دست‌هایم را در دو سوی آسمان آویخته‌ام … زمین زیر پاهایم از چشم‌های تو حریص‌تر است … یک گام به عقب، یک تلو به جلو … چشم‌هایم را بسته‌ام روی خواب … یک دست آویزان، یک دست … می‌گوید:«گوش می‌دهم، بگو!»، می‌گویم:«قایم که می‌شدم، دلم می‌گرفت و می‌خزیدم بیرون، چین‌های دامن‌م را پهن می‌کردم روی […]

موتیفات در گوشی

۱. خوب. خیال‌م از بابت خانم ورنی که طبقه‌ی پایین خانه‌ی پایلول زندگی می‌کند و آقای اوبرت که همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌ی خانه‌ی پایلول است راحت شده است. بالاخره این دو نفر که همیشه با اختلاف ِ دو تا پانزده دقیقه امکان ِ رو در رو شدن ِ با هم را از دست می‌دادند، همدیگر را […]