سی‌سی‌یو

دیروز صبح حال مادر بدتر شد. بعد از چند شب بی‌قراری و بی‌خوابی. در نهایت دو شب است که کنار تخت خالی مادر می‌خوابم و منتظرم که برگردد. دوستم پیامک زده که مادرت خیلی بی‌قرار است و لاجرم همراهْ‌لازم. از تخت می‌آید پایین و وسیله‌هایش را برمی‌دارد برود خانه‌اش. کاش خانه هم جمع می‌کرد مرا […]

دیدم که جانم می‌رود

چقدر روند پیر شدن غم‌انگیز است. تماشای هیکلی که آب می‌رود، ذهنی که تحلیل می‌رود آن هم تا این حد آشنا، نزدیک سخت و جانکاه است. قلبی که به غایت تن افزون کرده است تمام جان بی‌رمقش را می‌جنباند و جز تماشای این تقلا کاری از دستم برنمی‌آید. جز این کلمه که پر از بار […]

۴- سردرگم شدن در زمان و مکان

  می‌خوابد و بیدار می‌شود و می‌نشیند روی تختش و می‌پرسد: کی ما رو آورد اینجا آخه؟ امشب اما این را هم پرسید که اینجا دستشویی هم دارد؟ دستشویی را نشانش دادم تا پیدا کرد اما می‌دانست که دستهایش را توی دستشویی نمی‌شسته و برگشتنی رفت آشپزخانه.

همه بهای آزادی بود که پرداختم

یکی از عجیب‌ترین خواب‌هایم را دیدم. داستان داشت و من داستانگو بودم و داستان، داستان خودم بود. با صدای آلارم و اذان گوشی بیدار شدم. «چه خوابی بود که دیدم؟» تعبیرش با علی. دوباره خوابم برد، توی خواب برای مادر تعریفش کردم و تعبیر کرد. دوباره توی خواب داشتم برای فرزانه تعریفش می‌کردم و چقدر […]

با دلی آرام

  آبان که زمین کرمانشاه لرزید، مادر هانیه پیش ما بود. اولش فکر کردم سرم گیج می‌رود که خم بود روی گوشی. روبه‌روی مادرم که دراز کشیده بود روی تخت نشسته بودم و زن‌داداشم دورتر روی مبل نشسته بود. بلند شد و نگاهش به لوستر بود و گفت زلزله است. گفتم نگو من می‌ترسم و […]

باز باران بر خرابه

از صبح حس می‌کنم باید جایی باشم که نیستم یا کاری کنم که نمی‌دانم چیست و حواسم به کسی باشد که نمی‌دانم کیست. یک‌جور ارتباط ناقص با غیب در حد یک درخشش و تصویری حاصل از شکست نور، غاری باید می‌داشتم. همین نزدیکی خانه درست چند مغازه آن‌طرف‌تر، سه گوشه چهارراه گلفروشی است. سه تا […]