در رکاب باد چون برگ خزان افتاده‌ایم*

    پاهایم زخمی‌اند، جاهایی که تصورش هم نمی‌کردم، خوب نمی‌شوند، طول می‌کشد خوب بشوند. شب‌ها باز اسپاسم دارم منقطع. بیدارم می‌کنند و عذابم می‌دهند و بعد آرام می‌گیرند با یک نئشه‌گی خاصی که سریع خوابم می‌برد تا دو سه ساعت بعد. ‌ ‌حالا من نوشتم شفا و این صحبت‌ها، چشم نامبارکی که جدی‌اش گرفتی […]

فنگ‌شویی حتی

  چهارشنبه روزی زمستانی من و خواهربزرگم و دخترش نشسته بودیم جلوی مادر روی زمین و سر به سرش می‌گذاشتیم که به ما هم پول بده. داشت پول‌هایش را مرتب و دسته می‌کرد بگذارد توی کیفش. خیلی حرف زدیم، پول‌ها را دسته کرد گذاشت توی کیفش و به ما نداد و خیلی جدی چیزهایی گفت […]

به من می‌گویند قوی هستم، چه دروغی چه شاخ و دمی

  بچه که بودم از تاریکی و شب و تنهایی می‌ترسیدم. خانه بزرگ و اتاق‌ها تو در تو بود. برای کاهش ترس همه چراغ‌ها را روشن می‌کردم و صدای تلویزیون را تا می‌شد بلند می‌کردم. اما چند سالی است که نمی‌ترسم. وقتی به ویولت گفتم هر روز نزدیک دوازده ساعت مطلقاً تنها هستم باور نمی‌کرد […]

بعد از تو

  پنجشنبه بعد از ماهها رفتم خانه پدری که نه تو را دارد نه پدر را. نمی‌دانم چطور قلبم هنوز می‌زند که ساعت‌ها نشستم در میان دیوارهایی که تو دیگر میان‌شان نیستی. حیاطی که تو در آن قدم نمی‌زنی. بوته گل سرخی که دیگر نگرانش نیستی. دو تا آلبالوهایی که نمی‌دانی چه هیکلی به هم […]