توی خوابم حواسم به اسنپ هم بود تازه

این روزها زیاد خواب پدر و مادرم را می‌بینم. دیشب دوباره پدرم را دیدم. رفته بودم نمایشگاه طور جایی و با خودم گفتم حالا که مادر رفته باید بیشتر حواسم به پدر باشد تنهایش نگذارم. برگشتنی دشوار داشتم، بسیار دشوار. نهایت رفتم داخل قنادی که هم رد گم کنم هم کمی شیرینی بگیرم برایش. صبح […]

می‌روم از خویش و می‌مانم ز خویش*

  چهل روز گذشت. و غمم هنوز تازه است و زخم خون‌فشان. سنگی که هنوز کنارش زانو نزده‌ام بسیار دور می‌نماید. دورتر از دورترین ستاره‌ها. خیال مسافر سبکبالی است که قدم زنان با دسته گل‌هایی از رز و مریم می‌رساندم سر خاک پدر و تو و خواهر جوان‌مرگم. می‌نشینم به تماشای‌تان که نشسته‌اید به تماشایم. […]

آخرین مصرع من قافیه‌اش مردن بود*

دیروز صبح زیاد ماندم توی رختخواب. بیشتر از حدی که خاطرم بود. سست و منگ‌طور هر نیم ساعت یکبار نهیب می‌زدم که بلند شو صبحانه بخور! دستشویی برو! الان زن‌داداشت می‌آید زشت است بلند نشده باشی… خوب، بد، زشت هر چه بود بلند نشدم. ذهنم روشن بود در عین خواب‌آلودگی و داشتم به مادر فکر […]

لبریزم از آیینه‌ها

سوگواری‌ام در تنهایی است. تنهایی‌های مختصری که دست می‌دهد تماشایت می‌کنم و بغض می‌شکند و حرف می‌زنیم. آرام که صدایم همسایه‌های جوانم را آزرده نکند. فریادم را فرو می‌خورم و بغضم را فرو می‌خورم و غصه‌ام را فرو می‌خورم و دردم را هم. چقدر بی‌تویی سخت اما سریع می‌گذرد. و عید، عید، این عید لعنتی […]

سُندس خُضر*

از جایی داشتم برمی‌گشتم و سه بار با اینکه دربست گرفته بودم ماشین عوض کردم. اولی خراب شد، دومی صندلی عقب مسافر مرد اذیتم کرد. دفعه آخر سوار ماشینی شدم که راننده و دو همراهش خانم بودند با یک دختربچه. التماس کردم مسیر مانده را سوارم کنند. قبل از مقصد با دیدن مغازه‌ای گفتم پیاده […]

پرچم پاره پاره دل*

  چند روز بعد از رفتنت، آرتین تا رسید سراغ تو را گرفت. من و مهدی گریه کردیم. امشب که بعد از چند هفته آمد، گفت تخت کو؟ گریه نکردیم. قربان صدقه‌اش رفتم که خاله جان جمعش کردیم و قلبم با هر کلمه‌ای پاره پاره شد. گفت آهان.   —————— *از نظرآهاری