زخم‌های گرامی

من زخم‌های بی‌نظیری به تن دارم اما تو مهربان‌ترینشان بودی عمیق‌ترینشان عزیزترینشان بعد از تو، آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ‌کدامشان به پای تو نرسیدند به قلبم نرسیدند بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند اما نبُردند تو بعد از هر زخم تازه‌ای دوباره باز‌می‌گردی […]

من چگونه هوش دارم پیش و پس *

دلم می‌خواهد بنشینم روی پاهایت، سرم را بگذارم روی شانه‌ات. تو کف دستم را باز کنی و ستاره‌هایش را بشماری. خطوط را برسانی به هم. بگویی خورشید خانم چقدر عشق. این همه عشق. سرت را که خم کرده‌ای روی کف دستم ببوسم. موهایت را بو کنم. بگویی خدای خورشیدم، بگویم که چقدر دلم تنگ شده […]

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟ *

نظم خوابم به هم ریخته است. شبها دیر می‌خوابم و روزها نمی‌توانم جلوی خوابیدنم را بگیرم. از ساعت هشت تا ده و یازده خوابم و بعد هم کرخت لای لحاف می‌مانم و به آنچه در خواب دیدم فکر می‌کنم. افسرده شده‌ام؟ نمی‌دانم. گاهی چشم‌هایم را می‌بندم و آرزو می‌کنم درِ باغ درخشان را به رویم […]

نفس نفس زده‌ام ناله‌ها ز فُرقت تو

دیشب که چشمهایم داغ و دردناک از گریه بودند، تا می‌بستمشان می‌دیدمت میان درخشش صبحگاه سترونی که در ذره ذره جهانی که در آن بودی منعکس شده بود. آستین پیراهن آبی روشنت را، روشن بود یا در انعکاس آن همه نور می‌خواست عقب نماند؟ کمی تا کرده بودی و با چوبدست باریکی گیاهان دورت را […]

ای یار شیرین

تو بیا ای یار دیرین، تو بیا ای شور شیرین که به صحراها و دریاها بباریم تو بیا ای باد و باران به تن خشک خیابان شاخه ای از باغ فرداها بکاریم تو بیا با هم دوباره در شب سرخ ستاره آسمانی از کبوترها بپاشیم تو بیا ای خنده ی دور در سحرگاهان پرنور سر […]

پژواک‌سان

آمده‌ام به استقبالت این وقت روز، صبحدم. دمِ صبح. وقت دمیدن صبح. سردم نیست و مهی که جهان را مِلو کرده جاریست زیر پاهایم. رودی خزنده. ریشه زده‌ام به جای پا زدن راه رفتن دویدن و دارم که اوج می‌گیرم مثل هر ریشه دٓواننده‌ای. دارم که بالا می‌روم. چه وٓهی چه فرحی. چه می‌گویم؟ آمده‌ام […]

از بیهودگی سرشار

صبح‌ها دیگر نمی‌خوابم. داروهایم را کم کرده‌ایم و بیهوش نمی‌شوم. هیچ چیزی در جهان اندازه خواب آزار دهنده نیست برایم. دیگر حتی ظهرها هم بیهوش نمی‌شوم. عالی نیست؟ با این حجم از زمان بازگشته هنوز نمی‌دانم چه کنم. خانه‌نشینی آفت جان است و آفت زمان. گذرش را و هدر رفتش را متوجه نمی‌شوی اگر هم […]