پژواک‌سان

آمده‌ام به استقبالت این وقت روز، صبحدم. دمِ صبح. وقت دمیدن صبح. سردم نیست و مهی که جهان را مِلو کرده جاریست زیر پاهایم. رودی خزنده. ریشه زده‌ام به جای پا زدن راه رفتن دویدن و دارم که اوج می‌گیرم مثل هر ریشه دٓواننده‌ای. دارم که بالا می‌روم. چه وٓهی چه فرحی. چه می‌گویم؟ آمده‌ام […]

از بیهودگی سرشار

صبح‌ها دیگر نمی‌خوابم. داروهایم را کم کرده‌ایم و بیهوش نمی‌شوم. هیچ چیزی در جهان اندازه خواب آزار دهنده نیست برایم. دیگر حتی ظهرها هم بیهوش نمی‌شوم. عالی نیست؟ با این حجم از زمان بازگشته هنوز نمی‌دانم چه کنم. خانه‌نشینی آفت جان است و آفت زمان. گذرش را و هدر رفتش را متوجه نمی‌شوی اگر هم […]

همه‌اش خواب بود

کاش همه‌اش خواب باشد. نمی‌دانی چقدر دلم رویا می‌خواهد. توی رویا شعله اجاق را کم کنم نگاهی سرسری به اتاق‌ها بکنم و در حالی‌که خط آبی دور چشم‌هام را پررنگ می‌کنم نگران این باشم که چی بپوشم؟ هوا سردتر شده است. از خانه بزنم بیرون و برسم به قشنگ‌ترین نقطه عالم. درختان برهنه سر و […]

اینجایی

دو سه هفته پیش خواب مارتین را دیدم. اولین بار بود. اینطوری اولین بار بود. توی کوچه‌ها می‌دویدم از کسی یا کسانی که دنبال من و خیلی‌ها بودند. روز بود. خیابانها و کوچه‌ها خلوت بودند. درها بسته. فریاد می‌زدم و صدایش می‌زدم. توی خواب اسمش را جوری صدا می‌زدم که گویی قرارمان بوده هر وقت […]

شانه‌هایم و باز باران با ترانه

خیلی خیلی وقت است که ننوشتم. دلم برای نوشتن در نیمه‌های  شب بیشتر تنگ می‌شود. زمانی که سکوت پرده‌داری  می‌کند  ذهن بی‌پرده‌تر  به کار می‌افتد. مثل امشب که از اولش که نه، درست بعد از مثنوی خوانی امیر در بستر شروع شد. هوس پایین آمدن از تخت و نشستن  پشت میز سفید و تایپ کردن. […]

تیر*

تقارن عجیبی بود، نه؟ که من درست در همان هفدهم و هجدهم تیرماه گریه کردم. که باز به خاطر ام‌اس و ناتوانی‌ام. ناتوانی‌هایم. خیلی دردآور است که نتوانی لابه‌لای قفسه‌ها بچرخی و هر چه دلت خواست را انتخاب کنی و برداری بدون اینکه از کسی کمک بخواهی که آن یک نفر صدایت را از این […]

تولد رضا دلدار نیک*

خوبی اینجا این است که نزدیک مسجد است. صبح‌ها اگر زودتر از آلارم گوشی بیدار شوم، صدای اذان را می‌شنوم. دیشب خواب دیدم با بچه‌های حلقه داریم بازی تعادل می‌کنیم. یک لنگه پا و چشمانی بسته. این از تمام خواب دیشب یادم مانده. اما چند وقت قبل، شاید دو هفته پیش خوابی دیدم که اگر […]