تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟ *

نظم خوابم به هم ریخته است. شبها دیر می‌خوابم و روزها نمی‌توانم جلوی خوابیدنم را بگیرم. از ساعت هشت تا ده و یازده خوابم و بعد هم کرخت لای لحاف می‌مانم و به آنچه در خواب دیدم فکر می‌کنم. افسرده شده‌ام؟ نمی‌دانم. گاهی چشم‌هایم را می‌بندم و آرزو می‌کنم درِ باغ درخشان را به رویم […]

سنجاب ماهی زیر بهمن عفونت کبدی گرفت

دیروز توی شهر کتاب مرکزی امیر گفت ببین. آدم کوچولوی خوش اخلاق توی کاپشن سرهمی سفیدش و چشمهای روشنش تا مادربزرگش دست زد به زیر لبش خندید. مادرش دنبال کتاب بود و کوچولو حسابی صبور. چند بار آمدم عکس بگیرم ازش. حتی فکرش اذیتم کرد. دستم تکان نخورد که لای خرت و پرت‌های توی کیف […]

از خوبها

من شیفته عشق‌ورزی شینگن جوان به اودوکو بودم. من عاشق این طرز دوست داشتن بودم برای همین با این که سالهای زیادی از روزگار تماشایش گذشته اما خوب و واضح به خاطر داشتم. خوشحالم که دوباره تماشایش می‌کنم.

از بیهودگی سرشار

صبح‌ها دیگر نمی‌خوابم. داروهایم را کم کرده‌ایم و بیهوش نمی‌شوم. هیچ چیزی در جهان اندازه خواب آزار دهنده نیست برایم. دیگر حتی ظهرها هم بیهوش نمی‌شوم. عالی نیست؟ با این حجم از زمان بازگشته هنوز نمی‌دانم چه کنم. خانه‌نشینی آفت جان است و آفت زمان. گذرش را و هدر رفتش را متوجه نمی‌شوی اگر هم […]

پاره کردن پوسته‌ی عزاداری via Khers

عزاداری یک پوسته‌ی خارجی دارد و زیر پوسته هم محتویات دیگری دارد. گریه و بی‌اشتهایی و افت فشار و سرگیجه و سرُم مربوط به پوسته‌ی عزاداری‌ست. همان چیزیست که شدید است، دیده می‌شود، ترحم جلب می‌کند. مثلاً تصویر من یا برادرم؛ مردهای نسبتاً جوانی که گریه می‌کنیم چون ماردمان را از دست داده‌ایم، سرمان را […]