کمدی الهی

خیلی خوشحالم که همین بغل خانه مسجد داریم خیلی شیک و قشنگ شبیه مسجد تهِ خیابان تربیت سمت میدان ساعت. اینکه صدای اذان می‌پیچد توی کوچه صبح و ظهر و شب… تلخی‌اش اما این است که نمی‌توانم حقش را ادا کنم. کاش فقط وقت نمازها پاهام خوب می‌شدند می‌رفتم نماز را توی مسجد می‌خواندم. فکر […]

از خواب‌هایم …

مسجدها قدیمی بودند. با دیوارهایی کلفت و آجرهایی که به مرور زمان سیاه شده‌اند. حتی در شبستانِ یکی‌شان حوض آبی هم بود. آبی رنگ. ستون‌های کوتاه و ستبر. کوچه پس کوچه‌هایش آشنا بود. بازارچه‌ها و طاق‌های آینه‌کاری‌اش. سرازیری‌ها، پنجره‌ها. راهروهای باریک. نردبام. بعد آن پلکانی که بر تنِ هر پله‌اش چندین قبر قدیمی و بزرگ […]