آواز خفتگان*

•خبر حتی کوتاه هم نبود، اینکه احسان شکوهی، دوست ام‌اسی که توانسته بود از روی ویلچیر بلند شود – تمام آنچه برای توصیفش کافی است – از پیش ما رفته است. چرا؟ به خاطر سرماخوردگی. چه بهانه‌های ساده و دم‌دستی و دور از ذهنی وجود دارد برای رفتن، درگذشتن. حالا بعد از نماز صبح احسان […]

“الف” ِ ما شده از یکدمِ هجرانِ تو “دال”*

دارم که می‌میرم. روزهای آخر از آخرین سال زندگی‌ات دارد تمام می‌شود. نگاه کن! حتی امسال هم نشد دستی به سر و روی خانه‌ات بکشم. بروم توی آشپزخانه و کابینت‌ها را خالی کنم که توی هر ظرفی که دم دستت بوده عدس و بلغور و برنج ریخته‌ای. کارد و چنگال و قاشق‌ها را یکی کنم. […]

قاعده تصادف

۱.اینکه دوشنبه‌ها هادی کوچولو می‌آید قوت قلب ما می‌شود خیلی تصادفی نیست که یاد آخرین دوشنبه تیر هشتاد و دو بیفتم، هست؟ ۲.هادی می‌گوید عمه «فروشنده» چطور فیلمی است؟ توی اینستاگرام خوانده چی نوشته‌ام رو دست می‌زند. می‌گوید ببینم؟ خبر دارم آن‌ور آب محدودیت سنی داشته، به امیر می‌گویم، می‌گوید نمی‌فهمد که بگذار ببیند. گفتم […]

این قرار بود موتیفات بشود، شد این.

دگزا دارد در من کار خودش را می‌کند. نبردی سنگین و پرسوز در دو پا و دنده‌ها و نوک انگشتانم بر پاست. چنان سنگینم و چنان تبدار. اولین بار است که هر دو سمت بدنم درگیر است. نوک انگشتان دستهایم انگار که باد کرده باشند چیزی حس نمی‌کنند. نمی‌توانم چیزی به دست بگیرم. همین الان […]

موتیفات سوسکیانه

امیر هر روز حداقل دو ساعت وقتِ توفیقِ اجباری دارد برای خواندن کتاب. من و امیر انگار دو سر یک الاکلنگ نشسته باشیم در این فقره؛ او که می‌افتد روی دورِ کتابخوانی من برعکس دور می‌شوم. فاوست را برداشته بودم برای خواندن، نادانی‌ام در فلسفه دست و پایم را بست و گذاشتم کنار. زور که […]

موتیفات ام‌الجهل

دیرور برای تماشای انیمیشن خجستگان (+) وارد یوتیوب شدم و از این انیمیشن به آن یکی رسیدم به مناظره آقای تبار با آقای طاهری مؤسس فرقه موهوم عرفان حلقه (موهومش را به تحقیق نوشتم) و بعد چشمم افتاد به مصاحبه زنانی که از جهاد نکاح برگشته بودند. واقعاً طرز فکر اینها وحشتناک است. چطور می‌شود […]

عصر یخبندان

۱. از شب یکشنبه تا شب چهارشنبه خانه‌مان سردخانه بود. گاز نداشتیم؟ بخاری‌مان خراب بود؟ نه! رها و مادرش آمده بودند. زن داداشم اعتقادی به گرم کردن خانه در زمستان ندارد. کتری را هم که روشن می‌کردیم زرتی پنجره را باز می‌کرد که وای چقدر گرم شد! نه که خواهر شوهر ذلیلی باشم نه. بعد […]