در حواشی اپرای عروسکی رستم و سهراب

۱. دیروز بعد از بوقی سال رفتیم بیرون یک بیرون رفتن واقعی مثل قدیم‌ها. دست الهام و سولماز درد نکند بابت این همراهی. رامک و زهرا بد هستند. نمی‌دانستید؟ رفتیم اپرای عروسکی رستم و سهراب. ۲. من تعجب چند خانم خوشگل را برانگیختم چون تا آن لحظه ویلچیر ندیده بودند و اگر چیزی درباره‌اش شنیده […]

آسمان تو چه رنگ است امروز؟*

۱. مدتی است سریال اوشین تماشا می‌کنم از شبکه‌ی تماشا. جالب‌ترین قسمت‌ش، تجربه‌ی سانسور در ایرانِ بیست و اندی سال پیش است. مردها حق دارند به زن‌ها دست بزنند و حتی همدیگر را بغل کنند. ولی نکته‌ی جالب‌ترش اینجاست که برش‌های ناگهانی در بخش‌هایی از سریال نشان می‌دهد که هنوز مدیران دوبله بلد نبودند حرف […]

چهار پُست با یک کلیک

اول: چه بخواهید قبول کنید یا نه، شبکه‌ی مستند یک شبکه‌ی موفق در تلویزیون ایران است. در این شبکه برنامه‌ای به نام «نردبان» پخش می‌شود که کارهای مستند آماتوری را پخش می‌کند که توسط منتقد نیز کم و کاست یا نقاط قوت مستند بررسی می‌شود. آنچه باعث شد امروز پُست بسیار مفصلم با عنوان «اگر […]

حال و هوای گریه دارم، شانه می‌خواهم*

۱.تبریز سرد بود و حضور تسبیح و پدرش نگذاشت بوئیدنِ بویش مرا و بغضم را بشکند. تسبیح بیش از آنچه انتظارش را داشتم خوشحال بود. دلم نیامد با بغض هفت ماهه‌ام که نزدیک بود بشکند ناراحتش کنم. ۲.تبریز با باد و باران و زلزله گفت خوش‌آمدی سوسن. من روی خاکِ سرخش دراز کشیدم و گفتم […]

موتیفات عیدانه!

۱.سال تحویل شد من گریه کردم چون خدا چیزی خیلی سرّی در گوشم زمزمه کرد که داشت قلبم می‌ترکید. آنجا که می‌گوید امانت را بر کوه عرضه کردیم و فلان، همان! ۲.نمی‌خواستم تا مدتی بنویسم. شما باور نکنید. مگر زرمان (+) می‌گذارد حسادت ننشیند توی دل آدم و نیاید بنویسد؟ مگر می‌شود خواند: «من از […]

شبه موتیفات

امسال خوب بود. نمی‌توانم بنویسم سال بدی بود. سال خوبی بود چون خیلی خیلی اتفاقات خوب و به نفع داشتیم. حداقل دو ماه اول سال حسابی از بهبود وضعیت جسمی‌ام شارژ بودیم. مادر اردیبهشت مهمانم بود. خرداد رفتیم اولسه بلانگاه همراه احمدرضا. خوب بود. تیر از لحاظ مالی عالی بودیم. تیر فائزه عروس شد. مرداد […]

ال موتیفات

۱. «ماشینی چند متر جلوتر نگه داشت. از کنارش گذشتم و به مژه‌هایم گفتم اشک‌هایم را همان‌جا توی چشم‌هایم نگه دارند، مبادا که بریزند. آن هم در میان این همه آدم. مژه‌ها نتوانستند و اشک‌ها همه ریختند روی صورتم. بلند گفتم مرده‌شورتان را ببرد.»* ۲. «چشمان تمام بسته» را دیدم. یادم نیست دقیقاً چه سالی […]