چمدونمُ می‌بندم ..

  به «من» نگاه می‌کنم که مچاله سرد و تنهاست مانند شاخه‌ی تُرد نهالی که در اردیبهشت تبریز ناگهان زیر برف تنها خط باریکِ تیره‌ایست. چه کسی باور می‌کند؟ چاووشی* هر چه خوانده است برای من بوده است.   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *محسن چاووشی                           […]

یا نبی سلام علیک

زبان عربی را خیلی دوست دارم. شنیدنش به هر نحوی از انحا سر ذوقم می‌آورد. قبلاً نوشته بودم که دیدن یک خواب، مرا سر اشتیاق آورد که این زبان را خوب بیاموزم. دوره‌ای هم بود که حتی از زبان انگلیسی بهتر بلدش بودم، حالا نه. کمی ته کشیده است سوادم. ولی هنوز هم آن تلفظ […]

چقدر حالِ چشات خوبه …

«آدم می‌ترسه بنویسه» کجای دنیا ایستاده بودی؟ تمام این سال‌های پُرکشمکش و اضطرابی که سرگردانی‌ام طاقت از کف‌م برده بود؟ این همه سال که می‌‌دانستم چشم‌هایت را و می‌شناختم حضورت را و پیدایت نمی‌کردم که می‌دانستم «چشات رنگش لعاب داره» و با هر کسی در چشم‌هایش می‌جستم و نمی‌یافتم آن لطف را و آن توأمانی […]

از تب و تاب

یک ترانه‌ی قدیمی هست که زن می‌خواند: «نمی‌شه وقتی دلت، گرفته از جای دیگه …» نمی‌دانم شنیده‌ایدش یا نه؟ نمی‌دانم خواننده‌اش کیست، من خواننده‌های زن را خوب نمی‌شناسم و می‌توانید هایده را به جای گوگوش به من قالب کنید، ولی زن به طور حزن‌ناکی می‌خواند «اشکمُ در بیاری، در تب و تابم بذاری!» طوری‌که دلتان […]

هوای گریه با من …

زرمان این روزها از به همین سادگی عکس می‌گذارد توی وبلاگش و من این روزها دارم به «به همین سادگی»ها دچار می‌شوم. همان رخوت و بی‌تفاوتی و در عین حال حرارت و شوق … می‌دانی؟ خسته‌ام. یکجور خستگی و بیزاری که می‌دانم خودت هم این روزها مبتلایش هستی. مگر می‌شود وقتی دلشوره می‌گیری قلب من […]