بادمجان خوشه‌ای

  کتاب «کودک فلسطینی» از کتاب‌های کودکی من بود که اصلاً یادم نیست دادمش به سیب یا گم و گور شد. بادمجان کودک فلسطینی  قصه شبیه همین بادمجان بود که سرباز اسرائیلی فکر می‌کند نارنجک است و اسلحه‌اش را می‌اندازد و فرار می‌کند. آخ یادش بخیر.  

راه‌حلها

  اولین‌بار که دیدمت لبهایت خشک بود، گفتم با من. خودم با بوسه لب‌هایت را تر می‌کنم. الان مدت‌هاست نبوسیدی‌ام. حالا حواست هست، لب‌تر کُن داری همراهت. می‌بینم انگار نه انگار که نبوسیدی‌ام اما لب‌هایت خشک نمی‌شوند.  

SM

چی میشه یه بلاگر دستش به سکوت میره؟ نوشته‌هاش، حرفاش، اون چیزایی که همیشه توی دلش سنگینی می‌کنن و تا ننویسه ازشون خلاص نمیشه رو کجا میریزه؟ اون حفره‌ی بزرگ که هرروز بزرگتر می‌شه چطوری ریشه می‌دوونه و یهویی همه‌جارو می‌گیره؟(+)  

زبانم سرخ نیست

دیروز دوتایی رفتیم دکتر. هر دو سرماخورده. که چی؟ دکتر که داشت معاینه‌ام می‌کرد و از علائم می‌پرسید گیج شده بودم. حتی چند بار نگاه امیر کردم که تایید کند من فلان علامت را دارم یا نه. اینکه گلویم می‌خارد را گفتم نه. یک‌جوری است و دو سه دقیقه بعد گفتم بیشتر خشک است تا […]

فوروارد

نوشته : «ترک شدن نیس که آدما رو میترسونه. تو روند خیانت، تحقیره که آدمو ناراحت میکنه. آدم میشینه و نخی رو میکشه تا ببینه از کی شعورش به بازی گرفته شده. اولین جرقه کی بود؟ از کی انقد احمق شد که نفهمه و مورد دروغ واقع شه؟» (+)