عدد بِده!

خواب دیدم مادر لپ‌تاب می‌خواهد! دارد درس کامپیوتر می‌خواند یا یک همچون چیزی. دیدم باید ببرمش دکتر و در فاصله همین دکتر بردن، با مهدی خواهرزاده‌ام تماس گرفتم که بهترین لپ‌تاپ بازار را همان روز بخرد برایم چون فردا صبح مادر لازمش دارد. بیست و دو میلیون شد و گفت خاله دویست هم بدهی همین […]

سگ‌ها

  سال هفتاد و پنج تازه از کنکور فارغ شده بودم که داداش احمدم شروع کرد به آوردن کتاب‌های رمان برای من. یکی از آنها «قلعه حیوانات» جورج اورول بود. از آن تابستان تا همین چند روز پیش برایم سوال بود که ناپلیون با کدام سگ‌هایش به جان اسنوبال خواهد افتاد. ناپلیون نسخه ایرانی قلعه […]

أعوذ بک

  اگر دیگر ندیدن مادر، نداشتن مادر اینقدر از طاقت‌مان خارج است، چه عذابی بالاتر از ندیدن و نداشتن توست؟ وقتی فقط تویی که از مادر مهربانتری.  

باز آی و تبم را بنشان، نیمه‌ی شب شد*

یکی از همان شب‌هایی که با هم تنها بودیم نیمه شب بیدار شدم و دیدم ظلمت مطلق است و سرد. قبلش صدای تقّی شنیده بودم. گفتم شاید فیوز پریده، چراغ گوشی را روشن که کردم بیدار شدی نشستی. رفتم سمت فیوز و از سکوت مطلق ساختمان فهمیدم برق رفته است. گفتم آن شمع زیر شیشه […]

همه بهای آزادی بود که پرداختم

یکی از عجیب‌ترین خواب‌هایم را دیدم. داستان داشت و من داستانگو بودم و داستان، داستان خودم بود. با صدای آلارم و اذان گوشی بیدار شدم. «چه خوابی بود که دیدم؟» تعبیرش با علی. دوباره خوابم برد، توی خواب برای مادر تعریفش کردم و تعبیر کرد. دوباره توی خواب داشتم برای فرزانه تعریفش می‌کردم و چقدر […]