صدایش از بهشت بود

  من بودم و داداش محمد و داداش احمدم، کتاب بزرگی باز بود مقابلم. مرد جوان پرسید چه می‌خوانی؟ گفتم نمی‌خوانم دارم گوش می‌دهم، وقتی خودم می‌خوانم نمی‌فهمم. آمد جلو و شروع کرد برایم خواندن. من هرگز فلسفه دوست نداشتم، او هم شبیه کسی نبود که بشناسم. ولی خواب شیرینی بود.  

من لایق شفا هستم

  چند شب پیش به امیر می‌گفتم جهان‌بینی‌اش اشتباه است، اما نکند این جهان‌بینی من است که غلط است؟ مهدی کتاب «خالق زندگی بی‌نظیری برای خود باشید» را داد که بخوانم، جبهه خاصی ندارم به این‌جور کتاب‌ها. حتی اکثراً خوب هم هستند. سه روز است شروع کردم و از خودم می‌پرسم آیا جهان‌بینی من صحیح […]

Inside out

  فیلم‌ها و کتاب‌ها فصل دارند، زمانِ شکفتن دارند، زمان بار دادن دارند. یک کتابی را ده سال پیش خوانده‌ای الان بار می‌دهد. فیلمی، کارتونی را ده سال نه، یک‌سال پیش دیده‌ای، الآن بار می‌دهد. وقتی دو سه سال پیش انیمیشن اینساید آوت را تماشا می‌کردم نمی‌دانستم تنها کمی بعد به سختی و وضوح تجربه‌اش […]

همیشه پای یک مرد در میان است

  من هنوز همان دخترک دوازده سیزده ساله‌ام که همراه طاهره و فیروزه می‌رفتیم بعد از مدرسه برای خانواده طاهره سنگک بگیریم. همانی هستم که زدم توی ذوق طاهره که بابا پسرک اصلاً با تو کاری ندارد که! دلش پیش فیروزه است. و طاهره دقیقاً همان/هایی است که در یک فرصت مغتنم، به فیروزه می‌گوید […]

از تجارب زیستن

    من بستنی قیفی نسکافه‌ای شرکتی‌ام را خوردم. می‌خوردم تا گره لعنتی بغض و ترس و حیرت را فرو بدهم، نشد. یک‌آن دیدم گره مثل گلوله برفی بزرگ و بزرگتر می‌شود و دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. بستنی را نیمه تمام گذاشتم کنار. همان دست نخورده ماندن بشقاب صحیح است.