نامه‌های یوسف‌آباد

  چند روز مانده به عید رفتم اتاق خالی. البته اتاق چندان خالی نیست، اما چون چیزی پهن نکردیم کف اتاق می‌گوییم خالی. مثل انباری شده بود و دیدن کارتن‌های موز جلوی کمد دیواری اذیتم می‌کرد. از مهدیه خواستم چیزی بیاورد که رویش بنشینم و کارتن‌های توی کمد را بگذارد جلویم تا مرتب کنم و […]

خاکِ خوب*

    در تمام عمرم، یاد ندارم که به پدر و مادر کسی کار داشته باشم. هر کینه و عداوتی بوده حتی ذهنم سمت حتی شماتت والدین طرف مقابلم نرفته است. اما به تو که می‌رسم، خانم کتاب‌دار، از اولین روز، پشت بندت، مادر به خطا بودنت به زبانم چرخیده. این‌جور بودنی که هستی ربطی […]

کدخدا جونز

‌ ‌ ‌ آنجایی از داستان که دار و دسته‌ی ناپلئون با آدم‌ها رفت و آمد می‌کنند، روی دو پا راه می‌روند، لباس آدم‌ها را پوشیدند و آبجو می‌خورند و… و حیوانات دیگر ایستادند به تماشا؟ الآن آنجای داستانیم.‌‌ ‌

کاش اسم فیلم یادم بود

  شده تا به حال جایی باشید که میراث تقسیم می‌کنند؟ من بچه بودم که توی یک فیلم انگلیسی خواهر برادرها را دیدم سر وامانده‌ی مادر دعوا می‌کردند، حالا دعوا نه گیس و گیس‌کشی اما، آن چشمداشت را می‌گویم. آن حرص تصاحب «یادگاری» که هر وقت استفاده کردم برایش صلوات می‌فرستم. اگر تا به حال […]

ویلٌ للمطففّین

  یادش بخیر، بچه که بودم یک مغازه‌ای نزدیک خانه‌امان بود که اصلاً هم کارش ربطی به ویتامین سی نداشت، مرد فروشنده حتی کت طوسی می‌پوشید و پشت میز معلمی فلزی می‌نشست و در ازای یک تومن فکر کنم یک قرص جوشان ویتامین سی می‌داد که آن قدیم‌ها لای زرورق می‌پیچیدند به چه شیکی و […]

معامله

  یکبار امیر ماشین را پارک کرد کنار خیابان و رفت تا کاری انجام بدهد، شیشه‌ها دودی بودند و مشخص نبود کسی داخل نشسته. صدای دو تا مرد را شنیدم که با هیجان می‌گفتند «آدم بتونه اینو بگیره دیگه راااحت! هر جا دلش خواست می‌تونه بره» سرخوشی‌شان با دیدن من پرید. اما دلم می‌خواست پیاده […]