از گفتگوها

فریبای ارومیه بعد از مدتها زنگ زده بود که عکس دستت را دیدم توی فیسبوک که گل گرفتی توش، ناراحت شدم. ناراحتی‌اش باعث شده بود بعد از سالی/هایی زنگ بزند. که چطوری؟ راه می‌روی؟ آنقدر از درد و فلاکت گفتم که دیدم نزدیک است پس بی‌افتد. دروغ و اغراق نبود. فقط آنقدر دیر به دیر […]

إنی کنتُ مِن الظالمین

بیا یک محاسبه‌ای بکنیم. من در خفا، گیرم پشت سرت کاری کرده‌ام که نباید. بین من و خدا و کسی. کسی ناکسی کرده باشد شاید هم معقول و موجه کارِ کرده‌ام را با تو در میان گذاشته است. عصبانی هستید؟ خیلی. حق هم دارید. بعد چه می‌کنید؟ این موضوع را حالا بی بال و پر، […]

از نصایح

از گوگل‌پلاس خانم کبری آسوپار: حالا اگر رفتید به نوه‌ی امام و پسر هاشمی و اون یکی نوه‌ی امام و پسر عارف و برادر نوبخت و خواهرزاده‌ی روحانی و دختر هاشمی و برادرزاده‌ی« قاسم سلیمانی و پسر آیت الله مطهری و برادر اسحاق جهانگیری و پسر وزیر اطلاعات و خواهرزاده‌ی خاتمی و پسر شهید مفتح […]

حسنی جمعه به مکتب می‌رفت

راننده‌ی ونی که مردم را از دم پارکینگ می‌رسانی دم باغ پرندگان نمی‌دانم پیش خودت چی فکر کردی که نگذاشتی همان‌جا که گل و گشاد بود و طبعاً امیر راحت‌تر می‌توانست مرا بلند کند بگذارد روی صندلی جلو، نگذاشتی ما سوار شویم و خیلی مسئولانه ده بیست متر رفتی جلوتر کنار جدول پارک کردی می‌دانی […]