ویلٌ للمطففّین

  یادش بخیر، بچه که بودم یک مغازه‌ای نزدیک خانه‌امان بود که اصلاً هم کارش ربطی به ویتامین سی نداشت، مرد فروشنده حتی کت طوسی می‌پوشید و پشت میز معلمی فلزی می‌نشست و در ازای یک تومن فکر کنم یک قرص جوشان ویتامین سی می‌داد که آن قدیم‌ها لای زرورق می‌پیچیدند به چه شیکی و […]

معامله

  یکبار امیر ماشین را پارک کرد کنار خیابان و رفت تا کاری انجام بدهد، شیشه‌ها دودی بودند و مشخص نبود کسی داخل نشسته. صدای دو تا مرد را شنیدم که با هیجان می‌گفتند «آدم بتونه اینو بگیره دیگه راااحت! هر جا دلش خواست می‌تونه بره» سرخوشی‌شان با دیدن من پرید. اما دلم می‌خواست پیاده […]

یک تجربه طولانی

  دیروز (شنبه) داشتم برای سه نفر صحبت می‌کردم از نزدیکان و از هفته‌ای که دردناک سر کرده بودم و از ساعاتی گفتم که آرزوی مرگ کردم و می‌گفتم خدایا مرا بکش، مسن‌ترین و نزدیکترین مخاطبم با لحن تمسخرآمیزی گفت هه، خدا چی گفت؟ مکث کوتاهی کردم. اولین‌بارش نبود ولی هنوز عادت نکرده‌ام. هنوز آدم‌هایی […]

هنگ‌آوت

  ‌ دلیل اینکه گاهی دیگران ما را آزار می‌دهند، نیاز آنان به دعای ما و توجه الهی است. اگر برای آنان آمرزش و برکت طلب کنیم، دیگر ما را نمی‌آزارند، بلکه از زندگی ما بیرون می‌روند به آنچه صلاحشان است، روی می‌آورند. ‌ کاترین_پاندر /از_دولت_عشق /ص.۴۳ ‌ ‌ پ.ن: آدم‌هایی که در حقم بدی کردند […]