میم مثل مادر

موقعِ نقاشی کردن، دیدی کاملاً رئالیست دارم. کلاس چهارم دبیرستان بودیم که «پریسا» را کشیدم. آن‌وقت دور میز معلم که ایستاده بودیم و بچه‌ها باز «خر کیف» شده بودند از آثار هنریِ بنده، در پاسخ سوال‌شان که این «پریسا» کی هست؟ گفتم دخترِ من می‌باشد! بعد همان موقع بود که زینب گفت:«من یک روزی می‌بینم‌ش» […]

نقاشی‌های دیواری

بچه که بودم یکی از سرگرمی‌هایم، ساختنِ تصویر با لکه‌های روی دیوارها یا کاغذها و پارچه‌ها بود. اگر می‌شد، مدادی یا خودکاری دمِ دست بود، شکل را پُررنگ می‌کردم و گاهی کلاً کار دستِ آقای نقاش ساختمان می‌دادم که از اتفاق، فامیل دورمان بود و چقدر ممنون می‌شد از این عادتِ من که گُله گُله، […]

بوسه به بوسه جدایی را عقب انداخته‌ام*

همه‌اش سر ِ این است که موسیقی روح ِ خلقت است. جانی که می‌تپد. اصل ِ هستی است. موسیقی که باشد، من می‌شود نقاش باشم. قلمو دست‌ام بگیرم و این بوم ِ کوچولو را غرق ِ زندگی کنم. روی انحنای مبهم و نرم ِ گردن ِ دختر برقصم. در کش و قوس ِ دلنشین ِ […]

من فقط عاشق این‌ام …

بوم را می‌گذارم روی میز، با رنگ‌هایی که گولّه‌گولّه ریخته‌ام روی مستطیل شیشه‌ای روی زانوهایم. دختر سرش را خم کرده است و آن انحنای چشمگیر گردن و شانه‌ها و بازوی آسوده‌ای که افتاده است کنارش. تماشایش می‌کنم. نگاه‌اش می‌کنم. هوا هُرم دارد. انگار که گولّه‌گولّه گرما ریخته باشی روی مستطیل گنده‌ی آبی رنگی. شفاف. حرکت […]

مثل نور باش، مثل هوا …

اصلاً مهم نیست عاشق بودن یا دوست داشتن. گاهی آدم‌ها وقتی سر و کله‌اشان پیدا می‌شود که نباید. یا شاید هم «باید». آدم که مطمئن نیست به این بایدها و نبایدها. درک‌اش خیلی سخت است. «او» پیدایش شده بود چون باید پیدایش می‌شد. اینکه به موقع بوده است یا نه، هم در اصل ماجرا تغییری […]

کوردلیاهای بینوای تمام شاه‌لیرهای عبوس

طباطبایی را اولین بار توی خوابگاه بوستان انقلاب ارومیه دیدم. وقتی اولین کاریکاتورم در پانل ِ خوابگاه نصب شد، بچه‌های انجمن اسلامی و بسیج و نهاد نمایندگی ریختند سرم که بروم باهاشان همکاری کنم. طباطبایی از نهاد نمایندگی رهبری بود. انتخابی که آن موقع کردم، ملهم از پشت‌نویس کتاب‌های شریعتی بود:انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و […]

و آقای شاه لیر حسود بود

آقای زندی با تمام تبحری که در نقاشی داشت، باز هم گرفتار همان حسادتی بود که تمام مردان ِ پیر در مواجهه با یورش ِ خودخواهانه‌ی مردان ِ جوان از خود بروز می‌دهند. مرد جوانی که چند هفته‌ی بعد ما در گالری‌ی پیرمرد اخمو دیدیم، سامان زندی بود. زندی بود. مرد جوانی که مثل تمام […]