خانوم اجازه؟

من، حالا یک دختر دارم! دختر من شاید هرگز نداند که من هستم و اگر هستم چه شکلی‌ام؟ من حالا یک دختر دارم و سیب یک پسر. اسم پسر او «امین» است و اسم دختر من «افسانه». دختر من هیچ‌وقت مرا «مادر» صدا نخواهد کرد، حتی سوسن هم. ولی با همه‌ی اینها من حالا یک […]

love story

« وَ لا تُجادلُوا اهل الکتابِ الّا بالّتی هِیَ اَحسنُ الاَ الّذینَ ظَلمُوا مِنهُم و قولُوا آمنّا بالّذی اُنزلَ اِلَینَا و اُنزلَ اِلَیکُم و الهُنا و الهُکُم واحدٌ و نحنُ لهُ مُسلمون.   با اهل کتاب (یهودیان و مسیحیان) جز به نیکوترین شیوه مجادله نکنید، مگر با آنان که ستم پیشه کردند و بگویید: به […]

دوشنبه‌های من …

غرق در ترانه می‌شوم از نگاه گاه‌گاه تو کاش خانه‌ای بنا کنم در حوالی‌ی نگاه تو …   ــــــــــــــــــــــــــــــ   این‌روزها، آشفته‌ام … سخت به هم ریخته‌ام و سرنخ ماجرا از دست‌م در رفته است! تصور اینکه تمام متن پروژه‌ای را که یک ماه تمام شب‌ها و عصرها بعد از خستگی‌ی کار توی بیمارستان نشسته […]

آبی درباری

می‌‌گوید چند سال است؟ می‌گویم شش سال … زیر درخت‌ها که آن‌همه سبزند می‌نشینیم، ناهید و پسرش آن طرف حوض‌ها، نگاه‌ش می‌کنم که چقدر پیر شده‌ایم.   می‌گویم، آن‌قدر دل‌م از این بدکرداری‌ها گرفته است، می‌گویم دل‌تان برای سوسن سوخت نه؟ به تندی می‌گوید نه، آرام تکرار می‌کند نه … می‌گویم حوصله‌ی نشستن و نگاه […]

سیاحت‌نامه – تبریز – ۱

لحظه‌ی سال تحویل را خواب ماندم!، خواهر زاده‌ام که زنگ زد، برای تبریک سال نو، خیلی دلم گرفت! اخم‌هایم رفت توی هم که هداک‌م زنگ زد! خب شما هم بودید ذوق می‌کردید، هوم؟!   در کل امسال جور دیگری است، همه‌چیزش یک‌جور دیگری است … حتی تبریزگردی من و خواهرزاده‌هایم با همه‌ی سال‌های دیگر فرق […]

بهار اتفاق قشنگی‌ است!

* نوشته است: « پیچ خوردن آنی‌ست که نهایت را خفه کرده است . نامجوها در سرم به دیواره‌ها فشار می‌آورد .نگاه آینه می‌کنم و بی آنکه از خیره در آینهدست بکشم خطاب به کنار دستی می‌گویم زشت شده‌ام . می‌گوید گاهی روحیات آدم به جسمش پاشیده می شود . برمی‌گردم می‌گویم یعنی اینقدر خراب […]

بانوی نیشکرها/م

 من دارم، عاشق نمی‌شوم … نمی خواهم این یک عشق خالی باشد که مدام، کسی از توی دل‌م توی گوشم زمزمه کند که این هم خواهد رفت … دل‌م می‌خواهد تویی که دوست داشتی در من غرق شوی، که آن‌همه دست و پا زدی توی آرامی‌ی آن شب این دریا، بدانی که این روزها، عجیب […]