نامی که در خاطرم نیست، سلام!

نامه‌ات را کامل که نخوانده بودم. فقط «سوسنِ عزیز»ش یادم هست و دو تا عدد، چهار و پنجم آبان. چهارم که گذشت، فردا هم پنجم. تو سر تمام کوچه‌ها و خیابان‌های شهر من، منتظر دختری خواهی ایستاد که روزگاری، مرموزترین نویسنده‌ی مرموزترین و جسورانه‌ترین وبلاگِ ایرانی را، از پیله‌اش بیرون کشید. دختری که هنوز بعد […]

هرجایی۱۶

نوار نارنجی و سبزی که مدام و سیری‌ناپذیر روشن و خاموش می‌شد، اسمی که  نمی‌دانست اصلاً سنخیتی دارد با حضور آدم‌ک‌هایی که وول می‌خوردند لابه‌لای بطرها و لیوان‌های پری که خالی می‌شدند یا خالی‌هایی که لبریز می‌شدند، نگاه‌ش خیره می‌ماند به صورت‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند، گاهی باهم و گاهی بی‌هم … پشت به پنجره […]

هرجایی -۱۲

نمی خواست حالا که می توانست…نفس نفس متعفن همه کثافتهایش…راست افتاده بود آمده بود که چه؟ – نمی خوای بشینی رو زانوهام؟… – … من که حوصله نداشت آن شب،روی تنها کاناپه افتاده بود و تارکان براش خونده بود…همه اش بوی مریم پیچیده بود توی راهرو…گیلاسهای چشمان همیشه مست جا بجا افتاده و ایستاده دست به دست […]

هرجایی -۱۰

پرده اول:   هملت- بیایید،بنشینید،نمی توانید بگریزید.من حالا آیینه ای برابر شما قرار خواهم داد که در آن…   گرترود- چه می خواهی بکنی؟…ای وای!به دادم برسید،بیایید!   پولونیوس(از پشت پرده)-اوهوی!بیایید!کشتند!بیایید!   هملت(شمشیر می کشد)-ها!…   پولونیوس(از پشت پرده)-آخ!کشتندم!   …پشت تمام پرده ها که پنجره نیست نیچه!! گاهی خرچنگی است که می افتد بغل هملت!!!   پرده […]

هرجایی -۸

بوی مرطوب موهای همیشه خرمات را سر می   کشم…خرما های نان آلوده…   دنگ دنگ دنگ…آهای دخترک بوسه فروش!!!!!!!!!   هزار های مانده زیر پاهای سگ زاده های عرعر کن   قبیله ات…سیگارهای پک نزده…لبهای خون آلوده   انگشتانت…بوسه های نداده آویزان لبهای سرخت…   حنجره می خراشند…   پنجره می فروشند…   -آهااااااااااااااااااااااای […]

هر جایی -۶

من که دیده بود تو را آن شب بلند یلدایت میان بوسه های    معطر دخترکان عاشق… یهوه!!!   شراب   بوسه/////////////////////////////////////-   هندوانه های مست…   تورهای مدور خیالت آبستن تمام مرده ماهیهای خیال منند…   تنگ   بلور   سینه های برآمده از شهوت!   افسوس های های های گریه های مکدرم…زیر تمام نفس […]

هرجایی -۴

توضیح: من از طرف بهنام عباسی فر دعوت شدم به یه مبارزه نا برابر…می گم نابرابر چون اون یه نویسنده فوق العاده و من یه رومنس نویس ساده…از این به بعد هر دو هرجایی رو بخوانید…از بهنام و از سوسن… ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   نمی دونم شاید…شاید تمام فرداهای دیگر…حالا ارزون می فروشم…تو خودتو نمی فروشی…ببین!…می دونی..هادی […]