از ناپرهیزی‌ها!

اینکه معمولاً وقتی تنهایی می‌روم تبریز، و طبعاً با هواپیما و با استفاده از خدماتِ ویژه‌اش با پیرزن و پیرمردهای نازنینی همراه می‌شوم که سعی می‌کنم ابداً بروز ندهم که ترکی بلدم. چون من ذاتاً آدمی هستم که دوست دارم در وسایط نقلیه ساکت بنشینم و از تماشای مناظر لذت ببرم و حوصله‌ی صحبت کردن […]

جای خالی در هواپیمای کرایه‌ای

هـ می‌گوید یک اتوبوس بگیریم برویم لـنگرود. می‌گویم آره خوب. این‌طورها که پیداست، بابای تو که برای زانو دردش می‌خواهد برود. مادرت هم برای کمردردش، این همه راه را که می‌روید، مشکل‌اش را در میان بگذارد باهاش خوب. تو و الف هم که سرجهیزیه‌شونید دیگه! من هم می‌آیم برای پاهایم، من هم که بروم، عمراً […]

لحظه‌های بی تو بودن، می‌گذره، اما به سختی …

۱. اصلاً مانده‌ام که چرا باید یک ساعت دیرتر می‌رسیدم میان بازوان‌ات که نگران شده باشی و کلافه و یک ساعت زودتر از آغوش‌ات جدا می‌شدم که دلتنگ بودی و دلگیر*؟ ۲. مانده‌ام که چرا نشد غرق شوم در طعم ِ نگاه‌هایت که از باران زلال‌ترند و درخشان‌تر؟ که چنان عادت کردم به صبح‌های با […]

Lord of the Flies

این روزها که دارم قسمت‌های انتهایی سریال Lost را تماشا می‌کنم، بیش از پیش به این فکر می‌افتم که از رمان ِ «بعل زبوب» نوشته‌ی ویلیام گلدینگ، بنویسم. بعل زبوب رمانی است تخیلی علمی که به شیوه‌ی داستان‌های جزایر متروک، در سال ۱۹۴۵ نوشته شده و به همین واسطه، گلدینگ به اخذ جایزه‌ی نوبل ادبیات […]