چگونه مرا از تنت تکاندی؟

  نمی‌خواستم درآغوش بگیرمت می‌خواستم آن‌قدر در من بمانی که پیر شویم در تنم راه بیفتی و عصای کوچکت رگ‌هایم را سوراخ کند اکنون اما گوش سپرده‌ام به صدای تار سفیدی که سیاهی موهایم را می‌شکافد چگونه از درونم گریختی؟ چگونه برهنه در تاریکی دویدی؟ چگونه مرا از تنت تکاندی؟ ‌ ـ آیدا عمیدی  

افلا یشکرون

  اولین گام برای دریافت عشقی که می‌خواهید این است که قدر عشقی را که دارید بدانید. کائنات همواره از آنچه به آن توجه دارید، بیشتر به شما می‌دهد. عیسی مسیح فرمود:«به کسی که دارد، بیشتر داده خواهد شد، از کسی که ندارد، بیشتر گرفته خواهد شد.» حضرت عیسی می‌خواست یک اصل متافیزیکی بی‌نهایت مهم […]

از تجارب زیستن

    من بستنی قیفی نسکافه‌ای شرکتی‌ام را خوردم. می‌خوردم تا گره لعنتی بغض و ترس و حیرت را فرو بدهم، نشد. یک‌آن دیدم گره مثل گلوله برفی بزرگ و بزرگتر می‌شود و دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. بستنی را نیمه تمام گذاشتم کنار. همان دست نخورده ماندن بشقاب صحیح است.    

تشویق بی‌پایان معمولی بودن

 به نظر اوه نباید طوری زندگی کند انگار همه‌چیز قابل جایگزین کردن است، انگار وفاداری هیچ ارزشی ندارد. امروزه مردم چنان سریع وسایلشان را تعویض و نو می‌کنند که تمام دانسته‌ها درباره‌ی نحوه‌ی بهبود کیفیت اجناس بی‌خاصیت و اضافی شده است. دیگر کسی به کیفیت کوچکترین اهمیتی نمی‌دهد. نه رونه، نه سایر همسایگان نه مدیران […]