گلچهره مپرس

با مهتاب خانم حالا فکر کنم یک‌سال شده است که صحبت نکردم، تنها چون طاقت نداشتم صدای خش‌دار رنجور پردردش را بشنوم و شاهد نزدیکی فقدانش باشم. بی‌خبرم ازش جز اینکه آجیل چهارشنبه‌سوری را سر وقتش فرستاد. چه کنم؟ زنگ بزنم چه بگویم بعد از یک سال و شاید بیشتر؟ می‌ترسم نشنوم دیگر صدایش را، […]

جمشید

می‌گوید «آدم‌ها همیشه می‌گن دوست دارن با شأن و منزلت بمیرن.» با او موافقم؛ «یه بند این رو می‌گن.» «وقتی می‌گن شأن و منزلت، نود درصد اوقات دارن به از دست دادن کنترل ادرار و مدفوع فکر می‌کنن، ولی برای ماهایی که از همین حالا کنترل همه‌ی این‌ها را از دست داده‌ایم شأن و منزلت […]

زخم‌های گرامی

من زخم‌های بی‌نظیری به تن دارم اما تو مهربان‌ترینشان بودی عمیق‌ترینشان عزیزترینشان بعد از تو، آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ‌کدامشان به پای تو نرسیدند به قلبم نرسیدند بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند اما نبُردند تو بعد از هر زخم تازه‌ای دوباره باز‌می‌گردی […]