زخم‌های گرامی

من زخم‌های بی‌نظیری به تن دارم اما تو مهربان‌ترینشان بودی عمیق‌ترینشان عزیزترینشان بعد از تو، آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ‌کدامشان به پای تو نرسیدند به قلبم نرسیدند بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند اما نبُردند تو بعد از هر زخم تازه‌ای دوباره باز‌می‌گردی […]

نوستالژی سال‌های بعد چه خوب نوشته

نوشته است (+): زن در ریگِ روان ایستاده است و من کتاب را می بندم، یعقوب در انتظارِ عشق راحیل پیر می شود و در انتظار عشق یوسف کور، و من با رویاهای نداشته ام با تو، میرقصم!… ما رویا نداشتیم! همه چیز از آنجا شروع شد که ما رویا نداشتیم!… من از تو رویا […]

برای هر جنگی زمان درازی بجنگی در پایان بسختی به یاد خواهی آورد که چه کسی هستی. *

اسم فیلم یادم نیست گیرم دو بار تماشایش کردم و گیرم که من طرز خاصی در تماشای فیلم دارم. به هر حال. دخترک از برادرش در مورد کارت‌پستال‌ها پرسید و پسر گفت می‌رفتم فرودگاه و کارت‌پستال شهرهای مختلف تو جاهای مختلف دنیا می‌خریدم و بعد می‌رفتم سراغ مسافرهایی که می‌رفتند به فلان شهر. می‌گفتم یادم […]

بارانم آتشم را خاموش نمی‌کند

دلم برای تو تنگ شده است اما نمی‌دانم چه‌کار کنم مثل پرنده‌ای لالم که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند. به هوای دیدنت در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم نیستی فرو می‌ریزم مثل فواره‌ای بر سر خودم زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق ای انار ترک‌خورده بر فراز درخت من دستی کوتاهم من پرنده‌ای بی‌بالم ای […]

استخوانم بشکن به شکنجه

  آنجا برجی با هیبتی شگفت‌انگیز ایستاده بود. آن برج ساخته دست همان سازندگان باستانی بود که حلقه ایزنگارد را هموار کرده بودند، و با این حال به چیزی که ساخته دست انسان باشد شباهت نداشت، بلکه به استخوانی از زمین می‌مانست که هنگام شکنجه تپه‌ها در روزگار باستان شکافته و بیرون آمده باشد.   […]

چهره وحشت‌انگیز جهان

میشل فوکو در کتاب «تاریخ جنون» توضیح می‌دهد که جنون در قرون وسطا و رنسانس، بر خلاف امروز، یک اختلال روانی و عصبی تلقی نمی‌شد. مردم آن دوره دیوانه‌ها را بیمار نمی‌دانستند. برعکس، جنون از دید مردم آن دوران، نوعی فرا-عقل بود. دیوانه کسی بود که پرده از برابر چشم‌هایش کنار رفته بود و می‌توانست […]