تلخک

باز هم هویج بنفش از کتابی گزیده‌نویسی می‌کند که وسوسه کننده است: روزی مامان و بابام من را بردند تا توی فروشگاه «بانی خرگوشه‌ی عید پاک» را ببینم. روی جمن‌های مصنوعی، کنار تخم‌مرغ مصنوعی گنده، توی سبد مصنوعی ایستادیم. وقتی نوبت من شد که با بانی عکس بیندازم، نگاهم افتاد به پنجه‌های بزرگش و آن‌ها […]

بیایید روراست باشیم

اگر باور دارید که آدم می‌تواند با نیروی اراده راه برود و هر کس که روی پا نمی‌ایستد بی‌عرضه است و پروردگارتان تا این حد بدون تبعیض معجزه می‌کند، رک و راست به‌تان می‌گویم یک عوضی بیشتر نیستید. این که بقیه‌ی آدم‌ها هم درد می‌کشند بی‌رحمانه‌ترین تسلایی است که می‌شود به کسی داد. می‌فهمی مسئله […]

به کامشین از جهت نفهمیدنی‌هایم در هنر

من از هنر چه می‌دانم؟ خودم هیچ وقت هنرمند نبوده‌ام، هر چند زمان بچگی می‌دانستم که اگر از کسی که حالش خوب است بپرسی چرا حالت بد است، حالش بد می‌شود- گاهی این کار را فقط به خاطر تغییر جو می‌کردم. البته که الگوهای پایه را می‌شناختم. مدل کچل قلچماق اسپانیایی در مقابل مدل هلندی […]

باز باران بر خرابه

از صبح حس می‌کنم باید جایی باشم که نیستم یا کاری کنم که نمی‌دانم چیست و حواسم به کسی باشد که نمی‌دانم کیست. یک‌جور ارتباط ناقص با غیب در حد یک درخشش و تصویری حاصل از شکست نور، غاری باید می‌داشتم. همین نزدیکی خانه درست چند مغازه آن‌طرف‌تر، سه گوشه چهارراه گلفروشی است. سه تا […]

بادمجان خوشه‌ای

  کتاب «کودک فلسطینی» از کتاب‌های کودکی من بود که اصلاً یادم نیست دادمش به سیب یا گم و گور شد. بادمجان کودک فلسطینی  قصه شبیه همین بادمجان بود که سرباز اسرائیلی فکر می‌کند نارنجک است و اسلحه‌اش را می‌اندازد و فرار می‌کند. آخ یادش بخیر.  

جمشید

می‌گوید «آدم‌ها همیشه می‌گن دوست دارن با شأن و منزلت بمیرن.» با او موافقم؛ «یه بند این رو می‌گن.» «وقتی می‌گن شأن و منزلت، نود درصد اوقات دارن به از دست دادن کنترل ادرار و مدفوع فکر می‌کنن، ولی برای ماهایی که از همین حالا کنترل همه‌ی این‌ها را از دست داده‌ایم شأن و منزلت […]