بادمجان خوشه‌ای

  کتاب «کودک فلسطینی» از کتاب‌های کودکی من بود که اصلاً یادم نیست دادمش به سیب یا گم و گور شد. بادمجان کودک فلسطینی  قصه شبیه همین بادمجان بود که سرباز اسرائیلی فکر می‌کند نارنجک است و اسلحه‌اش را می‌اندازد و فرار می‌کند. آخ یادش بخیر.  

جمشید

می‌گوید «آدم‌ها همیشه می‌گن دوست دارن با شأن و منزلت بمیرن.» با او موافقم؛ «یه بند این رو می‌گن.» «وقتی می‌گن شأن و منزلت، نود درصد اوقات دارن به از دست دادن کنترل ادرار و مدفوع فکر می‌کنن، ولی برای ماهایی که از همین حالا کنترل همه‌ی این‌ها را از دست داده‌ایم شأن و منزلت […]

روند طبیعی

نمی‌دانم از زاناکس است یا چه که اینقدر می‌خوابم و اینقدر چاق شدم. یا خیال می‌کنم چاق شدم. معیار خاصی ندارم جز خیال. یک بی‌تفاوتی قشنگی را دارم تجربه می‌کنم. مثل روحی که بالای سر جسدش معلق است و چیزهایی می‌بیند و می‌شنود و به هیچ کجایش نیست. غم‌ها غمگینم می‌کنند و افکار آزارم می‌دهند […]

برای هر جنگی زمان درازی بجنگی در پایان بسختی به یاد خواهی آورد که چه کسی هستی. *

اسم فیلم یادم نیست گیرم دو بار تماشایش کردم و گیرم که من طرز خاصی در تماشای فیلم دارم. به هر حال. دخترک از برادرش در مورد کارت‌پستال‌ها پرسید و پسر گفت می‌رفتم فرودگاه و کارت‌پستال شهرهای مختلف تو جاهای مختلف دنیا می‌خریدم و بعد می‌رفتم سراغ مسافرهایی که می‌رفتند به فلان شهر. می‌گفتم یادم […]

بارانم آتشم را خاموش نمی‌کند

دلم برای تو تنگ شده است اما نمی‌دانم چه‌کار کنم مثل پرنده‌ای لالم که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند. به هوای دیدنت در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم نیستی فرو می‌ریزم مثل فواره‌ای بر سر خودم زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق ای انار ترک‌خورده بر فراز درخت من دستی کوتاهم من پرنده‌ای بی‌بالم ای […]

استخوانم بشکن به شکنجه

  آنجا برجی با هیبتی شگفت‌انگیز ایستاده بود. آن برج ساخته دست همان سازندگان باستانی بود که حلقه ایزنگارد را هموار کرده بودند، و با این حال به چیزی که ساخته دست انسان باشد شباهت نداشت، بلکه به استخوانی از زمین می‌مانست که هنگام شکنجه تپه‌ها در روزگار باستان شکافته و بیرون آمده باشد.   […]

مادر تراکئوستومی شد.

  خوب می‌دانم که گریه‌های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می‌دانم. یعنی سال‌هاست که می‌دانم. از یادآوری‌اش به وحشت می‌افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده‌ام. اگر طوبی -خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه‌های من […]