مارتین فقط می‌گوید من پیشتم. نترس.

کاش کسی بیاید توی چشم‌هایم نگاه کند بگوید بگو ببینم چی شده تا چشم‌هام داغ شد خیس شد لبم لرزید چانه‌ام چین خورد بغلم کند محکم بغلم کند بگذارد یک دل سیر گریه کنم. نگویم چی شده است. دیگر نپرسد چی شده است. فقط بغلم کند. آخ. کاش فقط یکی بیاید بغلم کند. فقط بغلم […]

صنما

و باز هرگاه اندوهناکید باز به دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزی است که مایه شادی شما بوده است… پیامبر و دیوانه / جبران خلیل جبران  

نفس نفس زده‌ام ناله‌ها ز فُرقت تو

دیشب که چشمهایم داغ و دردناک از گریه بودند، تا می‌بستمشان می‌دیدمت میان درخشش صبحگاه سترونی که در ذره ذره جهانی که در آن بودی منعکس شده بود. آستین پیراهن آبی روشنت را، روشن بود یا در انعکاس آن همه نور می‌خواست عقب نماند؟ کمی تا کرده بودی و با چوبدست باریکی گیاهان دورت را […]

تیر*

تقارن عجیبی بود، نه؟ که من درست در همان هفدهم و هجدهم تیرماه گریه کردم. که باز به خاطر ام‌اس و ناتوانی‌ام. ناتوانی‌هایم. خیلی دردآور است که نتوانی لابه‌لای قفسه‌ها بچرخی و هر چه دلت خواست را انتخاب کنی و برداری بدون اینکه از کسی کمک بخواهی که آن یک نفر صدایت را از این […]

میل تو دارد این دلم

روی زمین زیر پای دلبر خانم دراز می‌کشم. گریه‌ام می‌گیرد یکهو. نگاهم می‌کند. می‌گویم آخ دلبر خانم حسته‌ام. خیلی خسته‌ام. اگر می‌شد یک جوری تمامش کرد خوب بود. نگاهم می‌کند. می‌گویم چیزی که شده‌ام, جز رنج و اندوه برای خودم, امیر و مادرم نیست. عجز زشت‌ترین صورت زندگی‌است. ناتوانی رنگ سیاهی است که قدرت همپوشانی‌اش […]

بی‌ـ

  دیشب با خواندن صفحات آخر کتاب «دختر شینا» گریه کردم. گفتم امیر حالم از خودم به هم می‌خورد. انگار نه انگار دهه شصتی‌ام. هیچی نمی‌دانم. انگار نه انگار توی جنگ زندگی کرده‌ام. هیچی نفهمیدم. جز اینکه مدرسه‌ها تعطیل شد. جز صدای آژیر قرمز و سفید و پتو جای پرده و چسبهای ضربدری و صوفیان […]

گوش کن! با لب خاموش سخن می‌گویم!

گفتم: «صمد! صمد مرا بیاورید. خیلی وقت است همدیگر را ندیدیم.» آقا تیمور از ماشین بالا رفت. چند تا تابوت را با کمک چند نفر دیگر پایین آورد. صمد بین آن‌ها نبود. آقا تیمور تابوتی را گذاشت جلوی پایم و گفت: «داداش است.» برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاج آقایم دورتادور تابوت حلقه زدند. دلم […]