بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست*

بعد از مدت‌ها رفتیم بازار تبریز. جایی که بیشتر از هر جای این شهر رنگ و بوی مادر دارد. گذرهای پر نور پر عطر پر خاطره. از تلألوی بازار زرگرها تا نفس در سینه حبسم در گذر دنبه‌فروشی، نجاتِ جان در گذر ادویه‌فروشی‌ها، بازار پارچه‌فروشان، مغازه‌های آیینه و شمعدان فروشی، حلواهای قند، قندهای مکرر. ابزار […]

شبانه تیره‌تر از زلف پیچ‌پیچ تو بود

  پارسال خرداد بود فکر کنم که گفتند باید موهایت را کوتاه کنند، موهای قشنگت را که تازه حنا گذاشته بودی. به مادر هادی کوچولو گفتم از موهایت برایم بردارد. فکر کنم یازده ساله بودم که توی رمان کلبه عمو تُم نوشته بود حلقه‌ای از موهای طلایی دخترک را به یادگار برداشته بودند. گفته بودم […]

کِی ز سرم برون رود یک نفس آرزوی تو*

دیروز صبح همراه یوسف و همسرش رفتیم کارت ملی هوشمندم را گرفتم. کجای این مهم است؟ اینکه عکس روی کارت، خاطرم می‌آورد شب قبلش دیدم از توانم خارج است این همه خودداری. عروست که خوابید ریز ریز اشک ریختم. قلبم طوری می‌تپید که انگار بخواهد سینه و حنجره‌ام را یک‌جا بدَر‌َد. نشد. توی گوشی عکست […]

ای شکر سپید من

  مادر، مادرم. می‌نویسم اینجا که روزی اگر عمری بود یادم باشد امروز روزی نشستیم کنار لباس‌هایت گریه کردیم. خواهر و برادری. یکی یکی برداشتیم بو کردیم ناز کردیم و گریه گریه گریه. امروز نالیدیم. لرزیدیم و حسرت و عطش و درماندگی قلب‌هامان را لبریز کرد. لباس‌هایت را پهن کردیم تماشا کردیم دست به دست […]

می‌روم از خویش و می‌مانم ز خویش*

  چهل روز گذشت. و غمم هنوز تازه است و زخم خون‌فشان. سنگی که هنوز کنارش زانو نزده‌ام بسیار دور می‌نماید. دورتر از دورترین ستاره‌ها. خیال مسافر سبکبالی است که قدم زنان با دسته گل‌هایی از رز و مریم می‌رساندم سر خاک پدر و تو و خواهر جوان‌مرگم. می‌نشینم به تماشای‌تان که نشسته‌اید به تماشایم. […]

لبریزم از آیینه‌ها

سوگواری‌ام در تنهایی است. تنهایی‌های مختصری که دست می‌دهد تماشایت می‌کنم و بغض می‌شکند و حرف می‌زنیم. آرام که صدایم همسایه‌های جوانم را آزرده نکند. فریادم را فرو می‌خورم و بغضم را فرو می‌خورم و غصه‌ام را فرو می‌خورم و دردم را هم. چقدر بی‌تویی سخت اما سریع می‌گذرد. و عید، عید، این عید لعنتی […]

پرچم پاره پاره دل*

  چند روز بعد از رفتنت، آرتین تا رسید سراغ تو را گرفت. من و مهدی گریه کردیم. امشب که بعد از چند هفته آمد، گفت تخت کو؟ گریه نکردیم. قربان صدقه‌اش رفتم که خاله جان جمعش کردیم و قلبم با هر کلمه‌ای پاره پاره شد. گفت آهان.   —————— *از نظرآهاری