ای شکر سپید من

  مادر، مادرم. می‌نویسم اینجا که روزی اگر عمری بود یادم باشد امروز روزی نشستیم کنار لباس‌هایت گریه کردیم. خواهر و برادری. یکی یکی برداشتیم بو کردیم ناز کردیم و گریه گریه گریه. امروز نالیدیم. لرزیدیم و حسرت و عطش و درماندگی قلب‌هامان را لبریز کرد. لباس‌هایت را پهن کردیم تماشا کردیم دست به دست […]

می‌روم از خویش و می‌مانم ز خویش*

  چهل روز گذشت. و غمم هنوز تازه است و زخم خون‌فشان. سنگی که هنوز کنارش زانو نزده‌ام بسیار دور می‌نماید. دورتر از دورترین ستاره‌ها. خیال مسافر سبکبالی است که قدم زنان با دسته گل‌هایی از رز و مریم می‌رساندم سر خاک پدر و تو و خواهر جوان‌مرگم. می‌نشینم به تماشای‌تان که نشسته‌اید به تماشایم. […]

لبریزم از آیینه‌ها

سوگواری‌ام در تنهایی است. تنهایی‌های مختصری که دست می‌دهد تماشایت می‌کنم و بغض می‌شکند و حرف می‌زنیم. آرام که صدایم همسایه‌های جوانم را آزرده نکند. فریادم را فرو می‌خورم و بغضم را فرو می‌خورم و غصه‌ام را فرو می‌خورم و دردم را هم. چقدر بی‌تویی سخت اما سریع می‌گذرد. و عید، عید، این عید لعنتی […]

پرچم پاره پاره دل*

  چند روز بعد از رفتنت، آرتین تا رسید سراغ تو را گرفت. من و مهدی گریه کردیم. امشب که بعد از چند هفته آمد، گفت تخت کو؟ گریه نکردیم. قربان صدقه‌اش رفتم که خاله جان جمعش کردیم و قلبم با هر کلمه‌ای پاره پاره شد. گفت آهان.   —————— *از نظرآهاری

گریه‌ها کرده ز هجران تو دامن‌دامن

  دلتنگی تعریف درستی برای احساس این‌روزهایم نیست. اینکه چند وقت است صدایت را نشنیده‌ام، ندیدمت، نبوده‌ای را نمی‌شمارم. گویی هرگز نبوده‌ای یا رفتنت کلک مادر دختری است که بالاخره خسته می‌شوی. هر گوشه این خانه می‌بینمت. شب‌ها، وقت غروب پرده‌ها را تو می‌کشی و صبح‌ها علی‌الطلوع تو جمع‌شان می‌کنی. موقع رفتن سمت دستشویی اگر […]

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

دیر آمدم… دیر آمدم… در داشت می‌سوخت هیئت، میان “وایْ مادر” داشت می‌سوخت دیوار دم می داد؛ در بر سینه می‌زد محراب می‌نالید؛ منبر داشت می‌سوخت جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود جانکاه‌تر: آیات کوثر داشت می‌سوخت آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد باغ خدا یک بار دیگر داشت می‌سوخت یاد حسین افتادم […]

جانِ جهان من تویی

  می‌نویسم که یادم بماند دیشب داداش محمد آمد و تختت را جمع کرد. دراز کشیده بودم. غذای مانده خورده بودم و دل درد داشتم و سردم بود و همانطور مچاله ماندم و به صداها گوش دادم. به جای خالی بزرگی که قرار بود پدیدار بشود فکر کردم، ولی نه. تو چه جای کمی اشغال […]