که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست؟*

  با تو تمام کوچه‌های کودکی را راه می‌روم. شانه به شانه‌ات و هر از گاهی می‌ایستم تا با زنی از روزهای دور احوالپرسی کنی. زن‌هایی که نمی‌شناختم و هرگز نخواستم زنی غیر از تو را بشناسم. با زنی غیر تو راه بروم. تمام کوچه پس کوچه‌های غربی این شهر را. دلتنگم. دلتنگی‌ام مبتلای توست. […]

شورها می‌ریخت در من، شعرها می‌آفرید

  باز هم شاعر شده بودم توی خواب. قافیه «لاله گریست» بود، تا سه بیت گفتم و داشتم به هانیه می‌گفتم من که می‌گویم بنویس که یادم نرود. یک بندش هم این بود که دنیا با دل شاعر چه کرده که قافیه شعرش شده لاله گریست و گریه کردم.  

روز تلخی همچو روزان دگر سایه‌ای ز امروزهـــا دیروزها

دیروز صبح که توی دستشویی زمین خوردم آنطور فلاکت‌بار و هر چی داد زدم انگار توی ساختمان گرد مرگ پاشیده بودند صدایم به کسی نرسید، فکر کردم چه روز نحسی و چه بدبختی عظیمی و همان وسط‌های داد زدن که مامان مامان می‌گفتم با خودم فکر کردم چه خوب که مادر نمی‌بیند و نمی‌شنود خبر […]

سلام …

یک ساعتی است که رسیده‌ایم خانه. هفت روز از اولین ماهِ اولین فصل سال نو گذشته است و ذهنم مملو از کلماتی است که میلِ تراوش دارند. ده روز گذشته، پُر بود از خاطراتِ خوب، بد، زشت حتی. خنده، هیجان و ترس و نفرت و گریه حتی. حالا برگشته‌ام به خانه‌ی کوچک‌مان، سبزه‌امان به لطف […]

کو شب؟ کجاست چاه؟

۱. من هنوز دوستش دارم. همان‌طور که او، هنوز دوستم داشت، وقتی شانه‌های برهنه‌ای را می‌بوئید. من اما، نه وقتی شانه‌ای پیش آمده باشد، وقتی دوست‌اش دارم که در خیابانی، کوچه‌ای، گذری، رستورانی، کافی‌شاپی خنده روی لب‌هایم خشک می‌شود و غم روی سینه‌ام سنگین می‌شود. وقتی جایی بروم که با او نرفتم، نشد بروم … […]