چه بیکران ندارمت، چه عاشقانه نیستی

  جلوی در خانه پدری ایستاده بودیم و در طاق باز بود. خانم دکتر مانتوی بلند لطیف کرمی لیمویی پوشیده بود و توی زاویه‌ای زیبا ایستاده بود که تا آمدم عکس بگیرم هم گوشی قاطی کرد هم نور رفت و هم خانم دکتر از زاویه مطبوع خارج شد و بعدش عکس هم که گرفتم تار […]

به بالینم چو می‌آیی، حریص درد بسیارم*

  وقتی از رنگی مطمئنم، زود چند تا گره می‌اندازم و می‌گذارم کنار اما موقع بی‌اطمینانی می‌دوزم و می‌دوزم و نان‌استاپ پیش می‌روم آنقدر که زشت و بی‌ریخت بشود و سری بعد کارم شکافتن بشود و بی‌حوصلگی بعدترش. بیمارگونه دارم می‌دوزم. بیمارگونه. حریصانه. گویی بدانم زنگ آخر را قرار است بزنند به زودی. عجله دارم […]

همین یک شعله آتش می‌زند انبارِ کاهم را*

  آیدا که می‌نویسد نیمه شب می‌خزد سمت پولانسکی و پولانسکی می‌کِشدش توی بغلش، آه تمام نیمه‌شب‌های این یک‌سال ستاره می‌شوند چشمک می‌زنند شب‌های تاریک تنهایی‌هایم را روشن می‌کنند از حسرت و دلتنگی و بیچارگی. به هر پهلو که بچرخم فرقی نمی‌کند، تو ساعت‌ها دوری از من.‌ ‌ *هوشنگ ابتهاج

فنگ‌شویی حتی

  چهارشنبه روزی زمستانی من و خواهربزرگم و دخترش نشسته بودیم جلوی مادر روی زمین و سر به سرش می‌گذاشتیم که به ما هم پول بده. داشت پول‌هایش را مرتب و دسته می‌کرد بگذارد توی کیفش. خیلی حرف زدیم، پول‌ها را دسته کرد گذاشت توی کیفش و به ما نداد و خیلی جدی چیزهایی گفت […]

چگونه مرا از تنت تکاندی؟

  نمی‌خواستم درآغوش بگیرمت می‌خواستم آن‌قدر در من بمانی که پیر شویم در تنم راه بیفتی و عصای کوچکت رگ‌هایم را سوراخ کند اکنون اما گوش سپرده‌ام به صدای تار سفیدی که سیاهی موهایم را می‌شکافد چگونه از درونم گریختی؟ چگونه برهنه در تاریکی دویدی؟ چگونه مرا از تنت تکاندی؟ ‌ ـ آیدا عمیدی