جرعه‌مستی که منم!

 «… و تو خوب می دانی سخاوتمند تر از آن هستم که دل داده ام را باز ستانم…و من می ترسم از روزی که نیمه های شب صدای هق هق فرو خورده اش را از پشت پنجره ام بنوشم… »

یک نفر آنجا پشت همه ایستادنهایم، فریاد می زند … گوشهایم آویزان همه دقایق، هنوز مات مانده ام در ماتم تو … سوگوار تو در نشیمن های تهی از چشم… چشمهایی که می خشکند امشب که هنوز بارانی نمی بارد … گوشهایم آویزان همه تو …

بگو اگر نشنوم مقصر منم نه تو که صدایت دارد همین طور دور تر و دور تر می شود؛ دست می آویزم به دامنت که یوسفم پیراهن دریده می شتابد اینبار به سویم … بی تو شاید بشود بی همه بودنها، زخمه ای زد به این سیمهای سکوت … من که تنها یک بار نوشیدم/ ت … یک بار و یک جرعه ات بود که هنوز مستم می کنی … شراب پیاله پیاله می ریزند و من جرعه ای از تو نوشیدم آن شب که عجیب ماه داشت کامل می شد … زیر درخت لختی که بالای آن تخته سنگ سایه ای نافراشته می بالیدم به دستانت که تنم را می کشید به تنت/ ش …

من تنها جرعه ای نوشیدمت و هنوز مستم … وای اگرم نوشی بود و سر مستم چنین … تو مستم کن به بوسه ای … من از جامت تنها به جرعه ای کفایتم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *