در کوه می‌شود نبی شد!

چقدر عجیب است که این روزها کمتر می آیم سراغ کاغذها و خودکارها و چموشی کلمات، مات! و این همه حرف که توی کله ام جمع شده اند و از کاسه چشمانم، از سوراخ گوشهایم، دماغم و دهانم بیرون می زنند؛ چقدر دلم تنگ شده است برای نوشتن و نوشتن برای تو!

گفته بودم که اگر بخواهی برای عشقت کوه هم می کنم حالا چه فرقی می کند شیرین کوه کن باشد یا فرهاد؟ گفتی که من بچه تر از این حرفها هستم و حالا آمده ام کنار دریا! … راستی می شود کنار دریا عاشق شد؟! دریا می توفد و می خروشد و هوهوی باد را می مکد میان سینه اش و می کوبد به تن ساحل. اینجا اثری از عشق نیست اما این هم آغوشی مدام دریا و ساحل هوسی ام می کند توی این همه خیسی، می نشینم روی ماسه های تر و به صدای امواج؛ سفید و کف کرده و خشمگین، با دهانی گشاد و بی دندان ساحل را فرو می بلعند و نجویده رها می کنند … بی آنکه دانسته باشم مدتی است ماسه ها را با پنجه هایم خراشیده ام، چاله هایی در دو پهلویم؛ خاکستری رنگ. از خشم یا دلتنگی یا دلواپسی با نوک انگشت سبابه ام روی ماسه ها می نویسم« صبا … سوسن » دریا که پاهایم را تا بالای زانوهایم لیسیده، حسود، با حرکتی نرم و سریع نه از تو اثری می ماند نه از من! … جز چندتایی گوش ماهی خرد شده از آمد و رفت دریا چیزی نمی ماند، نه صبا نه سوسن!

 

نه! اینجا نمی شود عاشق شد! اینجا باید تن سپرد و تنها تن سپردن توی دریا، روی ساحل معنی دارست … اینجا که قرن هاست این دو موجود سترون شب و روز، هر لحظه در هم لولیده اند حرفی از عشق نمانده است … نمی شود از عشق گفت … حتی نمی شود تیشه بر سینه اش کوبید و فرهاد شد. دریا که عشق حالی اش نیست و اگر جسارت کنی و تن جفتش را به خراش ناخنی، نوک باریک ساقه ای به مهر بیالایی، می روبدش … پاکش می کند، تطهیرش می کند … اینجا باید “مطهر” بود!

کوه اما، کوه! می شود عاشق شد، عارف شد، نبی شد، بالا رفت … پرواز کرد … فرهاد شد، تیشه برداشت، کوه کند، نقش عشق کوبید، خال کوبید … می وشد شیرین شد لابلای خراشها، زخمها … در دل سنگ ها … ستبری صخره ها … برافراشته، خیره به آسمان … می شود در کوه کامل شد!
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.