تمام شد.

چند
ساعتی است که نشسته بودم و کامنت‌های وبلاگ قبلی‌ام را بازخوانی می‌کردم و با هر
کلمه‌ای از آدم‌های آشنا که مرور می‌کردم، غم روی سینه‌ام سنگین می‌شد. از آدم‌هایی
که با اسامی من درآوردی ماه‌ها رنجورم داشتند. بی که مرا بشناسند. یا آنهایی که
گویا می‌شناختند. آنهایی را که دوست‌تر داشتم و غم‌شان سنگین بود انتخاب کردم،
ذخیره کردم و گذاشتم گوشه‌ای دنج بماند. بعد دیگر پیش‌تر نیامدم، وبلاگی را که در
تمام سال‌های نوشتن‌اش عذاب کشیده بودم … ذبح کردم. تمام شد.

**

یکشنبه،
۴ آبان ۱۳۸٢    ۶:٠۶
ب.ظ

 هنوز نرسیده آخر این راه که میپرسندم کجا بایدت میگذاشتم!!!
دود مثل طناب های بی دست های بسته بالایم میرود و خفه ام میکند…های…هاااااای…که
میمیرندم اینها…تو کجای این خط ایستاده ای…کجای این خط کجاست که…می آیم…

نویسنده:
بهنام عباسی فر!

**

دوشنبه،
۳ آذر ۱۳۸٢    ۱٢:۱۸
ب.ظ

 باید امشب بروم……من که از بازترین پنجره با مردم
این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم…..باید امشب چمدانی که به اندازه تنهائی
من جادارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست…

 نویسنده: برهنه

**

 

جمعه،
٢۱ آذر ۱۳۸٢    ۴:٢۸
ب.ظ

 مغزم ترد شده است و احساسم پر از دعا…….

همه
ی کاغذ های رنگیم بریده و نابریده….

کنارم
پهن شده…….

یکی
را می خواهم امشب به جایم ببافد…..

تا
من این کاغذ ها را رشته کنم…….

صبح
که می شود باید سوغاتی شان دهم……سوغاتی دهم به یک نفر که دلش می خواهد بگذرد……

این
میله ها…این هم نخ هایم……..بیایید….

شما
به خدا……….

مید
انید حیرانی ی غریبی ست وقتی عجز را می فهمی…….

گاهی
فقط سایه ی یک شور است که می تواند ترا بفهماند….

پس
“این “را ازمن نگیرید……

“این
ها” را بستانید……

همین
امشب…….

و
بگذارید من کاغذ رنگی هایم را درست و حسابی آماده کنم……..

 نویسنده: از سیب به انار

**

 

پنجشنبه،
۱۱ دی ۱۳۸٢    ۱٠:۱۸
ب.ظ

 پروانه دختر همسایه بود…ما سوختیم! مسیح به من
چه حتا اگر خیلی علیه السلام باشد! من برای آتیلا که آنهمه خاطرش را می خواهم تفقد
قائل نمی شوم…چه برسد به …از خودت بگو نه از تاریخت! زمان زمان گذار و سماع است
فرزند!!!

 نویسنده: بهنام عباسی‌فر!

**

 

سه‌شنبه،
۱۶ دی ۱۳۸٢    ۸:٢٢
ب.ظ

 نکند، پشت قرمزها بایستی! نه! .. برو! لذت هیجان را من
هم بلدم … اما یادت باشد قرمز را که گذشتی به من چیزی نگو … من تاب ترسیدنم نیست، نازنینم!

سبز
و قرمز، هر دو را، با عبور،  نگاه کن!

فقط … احتیاط
را بایست! از چراغ‌های زرد هیچ دم، بی‌درنگ مگذر … قول بده، پشت چراغ‌های زرد ایست می‌کنی … خوب اطرافت را نگاه کن و بعد ادامه بده …

باشد؟

یادم
باشد از حباب‌ها هم با هم حرف بزنیم، تا حالا گفته بودم چه قدر دوستشان دارم؟

نه؟ نگفته
بودم؟

خب
فرصت نشده بود … برای اعتراف هیچ وقت کم نیست …

 نویسنده: سیب ۴

**

 

شنبه،
٢٢ فروردین ۱۳۸۳    ۱٠:۳۸
ب.ظ

 میای بریم با هم دیگه به دریا برسیم، من  می خوام دریا رو ببینم من از اینکه یه ماهی برکه
باشم خسته شدم نمی خوام عمرم تموم بشه ولی هیچ وقت گونه یه الدوزم نبوسیده باشم . الدوزا
هم شاید منتظر ما باشن . من می خوام از دریا به آسمون برسم بعد از بوسیدن الدوز با
اشکاش دوباره بیام پایین ، تو برکه برای همه تعریف کنم . میای با من به آسمون بریم
؟

 نویسنده: Shadi

**

 

چهارشنبه،
٩ اردیبهشت ۱۳۸۳    ۱:۵۱
ب.ظ

 آشکارتر از این که تلخی چیزی مثل حشره ای مزاحم زیر
آستین لباسم تکان می خورد و او می خواهد رها شود و من انگار به این آزار خفیف باید
عادت کنم .. اما تمام می شود به خدا می دانم که تمام می شود .. می دانم که آنقدر ها
قوی نبوده که مرا … می فهمیم ؟ مرا بخواهد .. نه .. گفتم پایبندم اما به گمانم آنقدر
با ارزش نخواهد بود که اینطور دو دستی بچسبمش .. می دانی .. گاهی بعضی چیزها را باید
فقط ببینی و بشناسی و یاد بگیری رویشان درجا زدن کار احمق هاست .. و من زیادی احمقم
.. شاید چون مثل اینها که هر روزشان را در حال و حال و حال می گذرانند نیستم .. شاید
چون همیشه خواسته ام یا انتخاب نکنم یا اگر کردم آنچنان بیاستم که انگار هیچ درست دیگری
وجود ندارد .. اشتباه می کنم می دانم اما خیلی یاد میگیرم و خیلی بزرگ می شوم ..
.. .. ..

 نویسنده: ترانه مجهول !! (+)



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.