آدم بزرگها گریه نمی‌کنند!

نشست کنار پنجره. دست‌هایش را در زیر بغل‌هایش گذاشت و سرش را تکیه داد به شیشه. هیکل سیاه رنگ براق سگ، زیر تاب ِ دنبال چیزی می‌گشت که تیزتر بود و تُندتر. دم‌اش را در هوا تاب می‌داد. سیخ شومینه را توی دست‌اش تاب می‌داد. خودش را انداخت روی کاناپه. یکی از پاهایش را انداخت […]

موتیفات آذرانه!

۱. قُل یا أیّها الکافرونَ لا أعبُدُ مَا تعبُدُونَ وَ لا أنتُمْ عابدُونَ مَا أعبُدُ وَ لا أنَا عابدٌ مّا عبدْتُمْ وَ لا أنتُم عابدُونَ ما أعبُدُ لکُم دینُکُم وَ لیَ دینِ ! ۲. « قربان … قربان … قربان … ]خش خش بیسیم[ تا جوابی از آن سوی خط منو به هیجان بیاره ، […]

آواز گنجشک‌ها

امروز، شانزدهم مهر، مصادف است با روز تولد علی کوچولوی داداش رضا … روزی که بالاخره همه فهمیدند که من دیگر تنها نیستم، دیگر تا آخر عمر، دوستی دارم که هرگز به حال خود رهایم نخواهد کرد … ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با خودم می‌گویم: «این دیگر بید مجنون نیست که سر جای‌ت میخکوب‌ت کند و حس کنی […]

چشم‌هایم مالِ تو!

نمی‌لافم ور بلافم هم‌چو آب نیست‌ مرا از مرگ آتش اضطراب …                                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   می‌گوید من نمی‌شناسم؟!، می‌گوید از سمت راست برویم و می‌گویم باشد. خیلی خسته‌ام، خیالم که بنشینم کمی روی نیمکت‌هایی که همیشه‌ی خدا سبزند و کمی بخوانم و کمی اگر شد، می‌گویم پس چرا نمی‌رسیم؟ می‌گوید پشت همین پیچ … می‌گوید آن پژو […]

نگار فسونگر نقاب دریده‌ست!

« نگار فسون‌گر نقاب دریده‌ست … چقدر ظریف گفتید استاد، از آن‌روز مدام، تصور این‌که دارم نوازش‌شان می‌کنم، لذتی عجیب می‌بخشدم که باز هم تن‌های نرم و کُرکی و زمخت و ناهموار همه‌اشان را با همان لطافتی نوازش کنم که باید … لذت عجیبی دارد این روزهای آخر سال، بوی خاک خیس خورده، بوی ساقه‌های […]

اتوبوس اسم قشنگی است!

می‌گم:«علی اسم داداشی رو چی می‌خوای بذاری؟» می‌گه:« علی‌رضا» می‌گم:« نمی‌شه که! اسم تو،علی ِ ، اسم بابام، رضا …» معصومه می‌گه:«می‌ذاریم هادی!» و نگام می‌کنه … علی می‌گه:«می‌ذاریم مهدی!» می‌گم:«مهدی زیاد داریم آخه! علی بذاریم عباس؟ … ایوب؟ … یحیی؟ … یحیی قشنگ‌تره! … یحیی جعفری!» دیگه عصبانی شده داره با پشت قاشق‌ش دونه‌های […]