بارانم آتشم را خاموش نمی‌کند

دلم برای تو تنگ شده است اما نمی‌دانم چه‌کار کنم مثل پرنده‌ای لالم که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند. به هوای دیدنت در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم نیستی فرو می‌ریزم مثل فواره‌ای بر سر خودم زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق ای انار ترک‌خورده بر فراز درخت من دستی کوتاهم من پرنده‌ای بی‌بالم ای […]

استخوانم بشکن به شکنجه

  آنجا برجی با هیبتی شگفت‌انگیز ایستاده بود. آن برج ساخته دست همان سازندگان باستانی بود که حلقه ایزنگارد را هموار کرده بودند، و با این حال به چیزی که ساخته دست انسان باشد شباهت نداشت، بلکه به استخوانی از زمین می‌مانست که هنگام شکنجه تپه‌ها در روزگار باستان شکافته و بیرون آمده باشد.   […]

مادر تراکئوستومی شد.

  خوب می‌دانم که گریه‌های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می‌دانم. یعنی سال‌هاست که می‌دانم. از یادآوری‌اش به وحشت می‌افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده‌ام. اگر طوبی -خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه‌های من […]

انتخاب

ائومر گفت: «این موضوع را فراموش کرده بودم. در این روزگار پر معجزه، مطمئن شدن از همه چیز سخت است. دنیا از هر بابت عجیب شده. الفها و دورف‌ها همراه هم روز روشن در دشت راه می‌روند؛ مردم با بانوی بیشه حرف می‌زنند، اما زنده می‌مانند؛ شمشیری که سال‌های سال پیش شکسته بود، قبل از […]

از علیجنابان

 اطرافیان و نزدیکان عالیجناب در لباس‌ها و شغل‌های کشوری و لشکری  بودند. اما کمتر کسی از ایشان از امور کشوری و لشکری سر در می‌آورد. البته در میان اطرافیان، رداپوش‌هایی هم بودند که به تنها چیزی که فکر نمی‌کردند خدا و آخرت بود. اینان هم در سایه رداهای خود به مال‌اندوزی و عیش و عشرت […]

صنما

و باز هرگاه اندوهناکید باز به دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزی است که مایه شادی شما بوده است… پیامبر و دیوانه / جبران خلیل جبران