موتیفات تیردادی!

۱. می‌دانم دارم با روزگار ِ سلطانی‌ام وداع می‌کنم. می‌دانم روزگار شوخ و شنگی‌ها و سفرها و گردش‌ها و دوستی‌های بی حد و حصر به سر آمده است. می‌دانم که می‌شوم زن ِ خانه و رُفت و روب و شست و شو و پخت و پَز. بعد حتی ممکن است دلتنگ شوم برای سی و […]

مهتابی که تابید در شب‌ام.

به سختی توانستم از چنگ اسب و آب خروشان خلاصی پیدا کنم. منظورم البته رویای اسب و آب ِ خروشان بود. توی خواب دیدم که هر روز، دختری سوار بر اسب قهوه‌ای رنگی از کوچه‌ی ما رد می‌شود و هر بار این اسب رم می‌کند و دنبال من می‌کند. به وضوح می‌دیدم که دویدن و […]

صحرای معروف

آدم خوش سلیقه‌ای بودن یک حُسن است. یک ویژگی‌ی منحصر به فرد است. خوش سلیقه‌گی البته، به گمان‌ام، نسبی نـیست. یعنی برخلاف ِ بیشتر ویژگی‌های رفتاری، قائم بذات است. متغیر نیست. این تغییر یعنی یک بام و دو هوا [بودن] داشتن. حزب باد بودن. خوش‌سلیقه‌گی، یعنی حتی وقتی پوشاک‌ات مستعمل است هم طوری پوشیده باشی‌اشان […]

۲۴ ساعت در خواب و بیداری

پدر می‌گفت مردی آرزو می‌کند زبان حیوانات را فرا بگیرد. آرزویش برآورده می‌شود و سرگرمی‌اش می‌شود استراق سمع حیوانات مزرعه‌اش! یکروز می‌شنود که [به گمان‌ام] گربه به گاو[شاید هم گوسفند]ی می‌گوید فردا تو را سر می‌بُرند و مرا از تو سهمی باشد. حیوان بینوا می‌گوید چرا؟ می‌گوید چون فردا ارباب [همان مرد بینواتر] می‌میرد. تو […]

آخ آدمها … آدم‌ها …

گریه کردم. از وقتی عصا دستم گرفتم، نگاه‌های متعجب و سر تکان دادن‌ها برایم عادی شده بودند. این «عادی» نه به این معنا که «مهم نبودند» دیگر. برایم عادت شد که این نگاه‌های لعنتی که هیچ قشر خاصی هم از آن مستثنی نبود را «تحمل» کنم. بچه کوچولوها، پیرمردها و پیر زن‌ها. می‌خندیدم ولی خدا […]

این گرمای اعصاب خورد کُن ِ کثافت!

می‌گذارم به حساب مادرانه‌گی‌اش. هر چه باشد بیشتر از چهل و پنج سال از من بزرگ‌تر است. هفتاد و شش سال پیرتر از دنیاست. می‌گذارم به حساب این پیر بودن از دنیا. پناه می‌برم به خدا که مبادا این دل، دوباره بشکند. که دوباره قصه‌ی «پدر» تکرار شود. نمی‌شود. نمی‌دانم بگذارم‌اش به حساب اضطراب ِ […]