در هیچ افقی جاده‌ای نبود*

رفته بودم نوشته‌های هفت سال پیشم را بخوانم. برای نوشتن چیز دیگری لازم داشتم. احساس عجیبی تجربه کردم. احساس کردم در زمان جا زده‌ام. احساس کردم هرگز روزی شب نشده و ماهی سر نیامده و سالی نو نشده. اندوه و تنهایی و بیماری و حسرت همان است که بود. بود بود. توی یکی نوشته بودم […]

سنجاب ماهی زیر بهمن عفونت کبدی گرفت

دیروز توی شهر کتاب مرکزی امیر گفت ببین. آدم کوچولوی خوش اخلاق توی کاپشن سرهمی سفیدش و چشمهای روشنش تا مادربزرگش دست زد به زیر لبش خندید. مادرش دنبال کتاب بود و کوچولو حسابی صبور. چند بار آمدم عکس بگیرم ازش. حتی فکرش اذیتم کرد. دستم تکان نخورد که لای خرت و پرت‌های توی کیف […]

من می‌رم گم میشم تو جنگل خواب*

خیلی به رفتن فکر کرده‌ام. قبل‌ترها، بعد از هر شکست عاطفی دلم می‌خواست از آدم‌ها دور شوم. مثلاً یک کلبه وسط جنگل داشته باشم یا بروم در پرت و دورترین روستا زندگی کنم. معلم بشوم و بچه‌ها برایم تخم‌مرغ و ماست محلی بیاورند و سر کنم با اینها. زندگی در یک جای دور و پرت […]

پژواک‌سان

آمده‌ام به استقبالت این وقت روز، صبحدم. دمِ صبح. وقت دمیدن صبح. سردم نیست و مهی که جهان را مِلو کرده جاریست زیر پاهایم. رودی خزنده. ریشه زده‌ام به جای پا زدن راه رفتن دویدن و دارم که اوج می‌گیرم مثل هر ریشه دٓواننده‌ای. دارم که بالا می‌روم. چه وٓهی چه فرحی. چه می‌گویم؟ آمده‌ام […]

مٓگٓز

امروز صبح یک پشه افتاده بود به جانم. انگار بفهمد در وضعیتی نیستم که دنبالش کنم و دستم به‌ش نمی‌رسد عمداً دور سرم و جلوی صورتم چرخ می‌زد. عصبانی شده بودم. یک جایی با دست خواستم بپرّانم غیبش زد نه معلوم بود مُرده و نه هیچی. پنج دقیقه‌ای شاید هم کمتر گذشت. امیر که آمد […]

زخم‌ها

سال نود که از طرف برنامه ماه عسل آمدند توی خانه فیلم بگیرند گفتند پاشو جارو بکش فیلم بگیریم. گفتم وقتی خسته باشم می‌نشینم و جارو می‌کشم. گفتند نه، همان ایستاده جارو کن. امیر تعریف کرد که من وقتی او خانه نیست می روم روی چهارپایه و از این کارم راضی نیست. همدردهای نامهربان بعد […]