نگرانتم در چه حالی؟ *

پدرشوهر خواهرم عموی مادرم بود. پارکینسون داشت، یعنی از وقتی یادم بود می‌دیدمش که از آخرین دربند کوچه یواش یواش با دستی که جلوی سینه‌اش خم و لرزان بود و دستی که به دیوار گرفته بود خودش را می‌رساند به دربند اولی که خانه خواهرم بود. من اکثراً همان‌جا دیده بودمش. درست سر دربند، که […]

بالاخره نوشتم

بلبل/های حیاط این خانه سر وقت می‌خواند، همین حالا، ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه. دم‌دم طلوع خورشید. حقیقتا صدای بهشتی دارد. خوب که دل می‌دهی نفس‌بُر است حتی. قلب آدمی فشرده می‌شود. چه خلوتی دارد با خدایش. نزدیک یک ماه است می‌خواستم بنویسم که رضا کاظمی توی اینستاگرامش ویدئویی گذاشته بود از شب […]

در هیچ افقی جاده‌ای نبود*

رفته بودم نوشته‌های هفت سال پیشم را بخوانم. برای نوشتن چیز دیگری لازم داشتم. احساس عجیبی تجربه کردم. احساس کردم در زمان جا زده‌ام. احساس کردم هرگز روزی شب نشده و ماهی سر نیامده و سالی نو نشده. اندوه و تنهایی و بیماری و حسرت همان است که بود. بود بود. توی یکی نوشته بودم […]

سنجاب ماهی زیر بهمن عفونت کبدی گرفت

دیروز توی شهر کتاب مرکزی امیر گفت ببین. آدم کوچولوی خوش اخلاق توی کاپشن سرهمی سفیدش و چشمهای روشنش تا مادربزرگش دست زد به زیر لبش خندید. مادرش دنبال کتاب بود و کوچولو حسابی صبور. چند بار آمدم عکس بگیرم ازش. حتی فکرش اذیتم کرد. دستم تکان نخورد که لای خرت و پرت‌های توی کیف […]

من می‌رم گم میشم تو جنگل خواب*

خیلی به رفتن فکر کرده‌ام. قبل‌ترها، بعد از هر شکست عاطفی دلم می‌خواست از آدم‌ها دور شوم. مثلاً یک کلبه وسط جنگل داشته باشم یا بروم در پرت و دورترین روستا زندگی کنم. معلم بشوم و بچه‌ها برایم تخم‌مرغ و ماست محلی بیاورند و سر کنم با اینها. زندگی در یک جای دور و پرت […]

پژواک‌سان

آمده‌ام به استقبالت این وقت روز، صبحدم. دمِ صبح. وقت دمیدن صبح. سردم نیست و مهی که جهان را مِلو کرده جاریست زیر پاهایم. رودی خزنده. ریشه زده‌ام به جای پا زدن راه رفتن دویدن و دارم که اوج می‌گیرم مثل هر ریشه دٓواننده‌ای. دارم که بالا می‌روم. چه وٓهی چه فرحی. چه می‌گویم؟ آمده‌ام […]