معامله

  یکبار امیر ماشین را پارک کرد کنار خیابان و رفت تا کاری انجام بدهد، شیشه‌ها دودی بودند و مشخص نبود کسی داخل نشسته. صدای دو تا مرد را شنیدم که با هیجان می‌گفتند «آدم بتونه اینو بگیره دیگه راااحت! هر جا دلش خواست می‌تونه بره» سرخوشی‌شان با دیدن من پرید. اما دلم می‌خواست پیاده […]

یک تجربه طولانی

  دیروز (شنبه) داشتم برای سه نفر صحبت می‌کردم از نزدیکان و از هفته‌ای که دردناک سر کرده بودم و از ساعاتی گفتم که آرزوی مرگ کردم و می‌گفتم خدایا مرا بکش، مسن‌ترین و نزدیکترین مخاطبم با لحن تمسخرآمیزی گفت هه، خدا چی گفت؟ مکث کوتاهی کردم. اولین‌بارش نبود ولی هنوز عادت نکرده‌ام. هنوز آدم‌هایی […]

حُسن تو خیالی است که تصویر ندارد

  امروز ندیدمش. البته نه که هر روز دیده باشم‌ش ولی نگران می‌شوم وقتی نیست. پریشب نزدیک در اتاق خالی دیدمش. کارش با اتاق خواب تمام شده بود گویا چون چهارشنبه قصد داشت وارد اتاق شود و یک روبه‌رویی خطرناکی داشتیم که به خیر گذشت. مورچه را می‌گویم. تنها مورچه ساکن واحد شماره یک این […]

مامان

  نوشته است (+): «…مامان را اما هیچ وقت نتوانستم درست تماشا کنم. هیچ وقت نتوانستم دو قدم بروم عقب و همه قد و قامتش را در یک قاب ببینم. شاید چون همیشه بود. همیشه مشغول ما بود و فقط مشغول ما بود. هنوز هم همین است، حتی حالا که ما نیستیم. دلتنگی‌ام برای مامان […]

لب که بگشایم، مرا هم با تو چندان ماجراست*

  از صبح گریه و داد که من دلم خاله می‌خواهد. من می‌دانم خاله دارد صدایم می‌زند! دلش برایم تنگ شده است.   بله آرتین جان. تنهایی سخت و خسته‌کننده‌ای داشتم که حتی یاد صورت علیرضا هم مانع نشد خشمگین و زار نشوم. صدایت می‌زدم، دلتنگ تمام پاکی‌های جهان بودم، اینها را نگفتم به پدر […]