غم دل با تو نگویم!

تبریز یعنی گریه‌ی خواهرم. یعنی چشم‌های ناباور زن‌داداش سعیده. یعنی خشم مادرم از پنهان‌کاری‌ام. یعنی متلک جدید رها … یعنی شیرینی ناپلئونی که صدیقه و ظریفه را بعد از ظهری بکشاند خانه‌ی ما و من توی بغل‌شان گریه کنم. یعنی هول کردن مهتاب خانم. یعنی چشم‌های کوچک و پیر لیلان خانوم وقتی آنطور دعا می‌کرد […]

ماوقع!

آن موقع‌ها که نمی‌شد بدون بقچه‌بند، دستگاه پخش ویدئویی آورد توی خانه‌ها، آخر هفته‌ها شوهر خواهرم فیلم هندی کرایه می‌کرد و چون من همبازی بچه‌هاشان بودم، بالطبع من هم مجبور می‌شدم بنشینم به تماشای نهی‌نهی‌ها. یک فیلمی هم بود که یک پسری برای اینکه کاری کند تا پدر عیاشش دوباره مادرش را بخواهد، مادر دهاتی‌اش […]

با احترام به تمام دوستانم!

یک وقت‌هایی باید آدم‌ها، خاطره‌ها و اصلاً هر چیزی را زیر و رو کرد.خوب‌هایش را و دوست داشتنی‌هایش را یادآوری کرد برای روز مبادا. روز مبادا هر وقتی می‌تواند باشد؛ مثلاً وقتی که یک اتفاق خوشحال کننده داری، وقتی از روند تکراری زندگی خسته‌ای، وقتی شکست خورده و تنهایی و وقتی که ممکن است برای […]

فرج خیر

سالن که نبود، یک اتاق شش متری بود. وقتی ما رسیدیم زن بساط‌ش را درست جلوی در ورودی پهن کرده بود و عاطفه خانم داشت کرم می‌مالید به دست‌هاش. زن سوم، زن جوانی بود که پالتوی یقه پوستی‌اش را تا زده بود و محکم بغل کرده بود. به گمانم کیفش هم همان لای پالتوی کوتاه […]

و از نخ‌ها و سوزن‌ها

نمی‌دانم چرا اینقدر از گلدوزی و خیاطی لذت می‌برم. بچه‌تر که بودم پارچه را چند بُرش می‌زدم و توی تنِ عروسک می‌کردم. حتی یادم هست یک لباس عجیب و غریبی دوخته بودم برای تسبیح. وقتی یکی دو ساله بود و شاید کمتر. نگذاشتند بپوشانم‌اش. به قول امروزی‌ها خیلی خز بود. بعد یک سالی همراه خواهر […]

شکر نعمت، …

 به گمانم از همان اواسط پاییز گذشته نرفته بودم استخر. اول اینکه آنقدر سرگرم بودم و وقت نمی‌کردم واقعاً و بعدش اینکه تهران کسی را نداشتم که به اعتبار حضورش خطر افتادن توی آب را به جان بخرم. این «اعتبار حضور» یک مسئله‌ی حادی است برای خودش. این شخص معتبر یعنی یک آدمی مثل تسبیح […]

دید و بازدید

نمی‌دانم شما هم این حالت را تجربه کرده‌اید؟ که جایی دعوت شده باشید و بعد ببینید از اتفاق کسانی هم آنجا هستند که عزیزی را در همان حوالی از دست داده‌اند. خوب این آدم برای شما هم عزیز بوده است، برای همین در برخورد با این‌ها، دست و پاتان را گم می‌کنید؟ می‌مانید که با […]