در بلا هم می‌چشم لذّات او*

باورم نمی‌شود نزدیک دوازده ساعت دیگر سال نود و هشت تمام می‌شود. بد گذشت؟ خیلی. اتفاق خوب خیلی کم بود. اتفاق خوب فقط زبان‌ باز کردن علیرضا و شوخی‌هایش با من پشت تلفن بود/است. اما تلخی، درد، گریه، تا دلتان بخواهد. تلختر از این سال نداشته‌ام؟ داشتم. تا دلتان بخواهد. اما حداقل اتفاق‌های خوبش بیشتر […]

ای نامه که می‌روی به سویش

  مادر عزیزتر از جانم، با ام‌اس مشغول بودیم که خبر آمد با بیماری تن‌فرسای سنگین‌وزن دیگری روی هم ریخته است. طوری خبر متشنجمان کرد که سالگرد پدر از دستمان شد. این دو سر شام وصل بودند که سومی هم از گرد راه رسید و تن‌مان را داغ کرد. تب‌داریم و تنها در جبهه حق […]

سمت امتیاز

  علی کوچولو زنگ‌ زد که عمه بلوک و شماره قبر آبا رو بلدی؟ همین امروز صبح بود که می‌گفتم به مادر که چند روز دیگر سالگردت است و من فقط دو بار آمدم سر خاکت و از خودم واهمه کردم که نکند جایش را یادم برود از بس نمی‌روم. یادم نرفته بود، حتی یادم […]

طالع اگر مدد دهد

  خواب دیدم با مادر داریم می‌رویم بیرون. چادر مشکی ابریشمی سرش کرده بود. من در جایی را داشتم قفل می‌کردم یا می‌بستم. تای چادرم را باز کردم انداختم روی سرم راه افتادیم. زمین خیس از بارانی باریده بود و از چاله‌های گلی آب رد می‌شدم و حواسم به کفش‌هایم بود. کفش‌هایم همانی بودند که […]

All saints*

  یک. بارتِ جوان؛ دستیار طب اورژانس در قسمتی که دیشب پخش شد، مشکل بیمارش را درست دقایقی قبل از ایست قلبی‌اش تشخیص داد ولی نتوانست نجاتش بدهد. به شدت عصبانی و مستأصل بود از خودش که همیشه تشخیص‌های طوفانی داشت و آن‌روز چون ذهنش درگیر درد و اندوهی عمیق بود، نتوانست به موقع تشخیص […]

بی‌ویرایش

طاقت نیاورد و دید جواب نمی‌دهم – خواب بودم- زنگ زد و تلفنی هم خبر داد. این دفعه اول نیست که مونا آمده تهران و احتمال قوی خودش بوده چون چند وقت پیش درباره خریدن کاپشن و سفرش به تهران نوشته بود. اینها را چند وقت پیش می‌خواستم درباره اخلاق بدی که داشتم و سبک […]

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم*

دو سال است آشپزی نکردم. ظرف نشُستم. لباس اتو نکردم. لباس تا نکردم. جارو نکشیدم. گردگیری نکردم. عروسک ندوختم. الگو نکشیدم. نان صبحانه نپختیم. کیک شکلاتی خیس نپختیم. کافه نرفتیم. مسافرت نرفتیم. روی تخت نخوابیدم. دو سال است صبح‌ها موهایم را پشت سرم دم اسبی نبستم. بوسه خداحافظی نکردم. عصرها منتظر چای و دمنوش و […]