برکت

  پارسال این موقع به امیر می‌گفتم چقدر روزها، ساعت‌ها کُند می‌گذرند. پارسال این موقع‌ها مادر بود و برکت بود و امسال که نیست، می‌گویم امیر برای تو هم تند می‌گذرند روزها؟ تند می‌گذرند روزها…    

شبانه تیره‌تر از زلف پیچ‌پیچ تو بود

  پارسال خرداد بود فکر کنم که گفتند باید موهایت را کوتاه کنند، موهای قشنگت را که تازه حنا گذاشته بودی. به مادر هادی کوچولو گفتم از موهایت برایم بردارد. فکر کنم یازده ساله بودم که توی رمان کلبه عمو تُم نوشته بود حلقه‌ای از موهای طلایی دخترک را به یادگار برداشته بودند. گفته بودم […]

در رکاب باد چون برگ خزان افتاده‌ایم*

    پاهایم زخمی‌اند، جاهایی که تصورش هم نمی‌کردم، خوب نمی‌شوند، طول می‌کشد خوب بشوند. شب‌ها باز اسپاسم دارم منقطع. بیدارم می‌کنند و عذابم می‌دهند و بعد آرام می‌گیرند با یک نئشه‌گی خاصی که سریع خوابم می‌برد تا دو سه ساعت بعد. ‌ ‌حالا من نوشتم شفا و این صحبت‌ها، چشم نامبارکی که جدی‌اش گرفتی […]

فنگ‌شویی حتی

  چهارشنبه روزی زمستانی من و خواهربزرگم و دخترش نشسته بودیم جلوی مادر روی زمین و سر به سرش می‌گذاشتیم که به ما هم پول بده. داشت پول‌هایش را مرتب و دسته می‌کرد بگذارد توی کیفش. خیلی حرف زدیم، پول‌ها را دسته کرد گذاشت توی کیفش و به ما نداد و خیلی جدی چیزهایی گفت […]