بعد از تو

  پنجشنبه بعد از ماهها رفتم خانه پدری که نه تو را دارد نه پدر را. نمی‌دانم چطور قلبم هنوز می‌زند که ساعت‌ها نشستم در میان دیوارهایی که تو دیگر میان‌شان نیستی. حیاطی که تو در آن قدم نمی‌زنی. بوته گل سرخی که دیگر نگرانش نیستی. دو تا آلبالوهایی که نمی‌دانی چه هیکلی به هم […]

هزاران و یکی

    شاهگلی، فقط یک تفرجگاه عصر آق‌قویونلویی نیست _ حداقل برای من. سهم عظیمی از خاطراتم را شامل می‌شود؛ جمعه‌های کودکی‌ام و قرارهای جوانی‌ام. شاهگلی یعنی آخرین یکشنبه تیرماه هشتاد و دوی هادی با مادرش. یعنی اندوه عمیق من بعد از رفتنش. یعنی ام‌اس و قایق‌های پدالی. یعنی شادی و حمید و هداک و […]

آواز خفتگان*

•خبر حتی کوتاه هم نبود، اینکه احسان شکوهی، دوست ام‌اسی که توانسته بود از روی ویلچیر بلند شود – تمام آنچه برای توصیفش کافی است – از پیش ما رفته است. چرا؟ به خاطر سرماخوردگی. چه بهانه‌های ساده و دم‌دستی و دور از ذهنی وجود دارد برای رفتن، درگذشتن. حالا بعد از نماز صبح احسان […]

عدد بِده!

خواب دیدم مادر لپ‌تاب می‌خواهد! دارد درس کامپیوتر می‌خواند یا یک همچون چیزی. دیدم باید ببرمش دکتر و در فاصله همین دکتر بردن، با مهدی خواهرزاده‌ام تماس گرفتم که بهترین لپ‌تاپ بازار را همان روز بخرد برایم چون فردا صبح مادر لازمش دارد. بیست و دو میلیون شد و گفت خاله دویست هم بدهی همین […]

کِی ز سرم برون رود یک نفس آرزوی تو*

دیروز صبح همراه یوسف و همسرش رفتیم کارت ملی هوشمندم را گرفتم. کجای این مهم است؟ اینکه عکس روی کارت، خاطرم می‌آورد شب قبلش دیدم از توانم خارج است این همه خودداری. عروست که خوابید ریز ریز اشک ریختم. قلبم طوری می‌تپید که انگار بخواهد سینه و حنجره‌ام را یک‌جا بدَر‌َد. نشد. توی گوشی عکست […]

“الف” ِ ما شده از یکدمِ هجرانِ تو “دال”*

دارم که می‌میرم. روزهای آخر از آخرین سال زندگی‌ات دارد تمام می‌شود. نگاه کن! حتی امسال هم نشد دستی به سر و روی خانه‌ات بکشم. بروم توی آشپزخانه و کابینت‌ها را خالی کنم که توی هر ظرفی که دم دستت بوده عدس و بلغور و برنج ریخته‌ای. کارد و چنگال و قاشق‌ها را یکی کنم. […]

ای شکر سپید من

  مادر، مادرم. می‌نویسم اینجا که روزی اگر عمری بود یادم باشد امروز روزی نشستیم کنار لباس‌هایت گریه کردیم. خواهر و برادری. یکی یکی برداشتیم بو کردیم ناز کردیم و گریه گریه گریه. امروز نالیدیم. لرزیدیم و حسرت و عطش و درماندگی قلب‌هامان را لبریز کرد. لباس‌هایت را پهن کردیم تماشا کردیم دست به دست […]