چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

وقتی بچه بودم و پسرها با هم بازی می‌کردند و مادر نمی‌گذاشت بروم کوچه بازی کنم می‌نشستم کنار مادر و همانطور که داشت می‌دوخت و می‌پخت و می‌شست خاطره تعریف می‌کرد برایم. از بچگی خودش و مرگ پدرش و دربه‌دری مادرش و ازدواجش و عمه و مادربزرگم و… ماجرای زاییدن یک یک خواهر برادرهایم. همان […]

مادر

مادرم را تو گویی بد زمانی رها کردم. رها کردم را که می‌نویسم دردم می‌گیرد. درد من می‌زند به قلب مادر. مادر سکوت غم‌انگیزی دارد. مادر را با صدایش می‌فهمم و همین فهمیدن بود که مادر می‌خواست تا آخر مال او باشد و نشد. نشد را من با جمله‌‌ای از او طلبیدم، بخشید و من […]

گمشده

  خواب جزیره میبینم و هیولا. داریم لاست می‌بینیم. انگار نه انگار قبلا تماشایش کرده باشم. امیر می‌گوید  چه می‌شود الان؟ جز چیزهایی مبهم چیزی یادم نمی‌آید . حالا که من مدام سر بریکینگ‌بد می‌گفتم تو هم با این سریال دیدنت، دست گرفته که خودت با این سریال دیدنت. حالا همه‌ش خواب جزیره می‌بینم و […]

پاره کردن پوسته‌ی عزاداری via Khers

عزاداری یک پوسته‌ی خارجی دارد و زیر پوسته هم محتویات دیگری دارد. گریه و بی‌اشتهایی و افت فشار و سرگیجه و سرُم مربوط به پوسته‌ی عزاداری‌ست. همان چیزیست که شدید است، دیده می‌شود، ترحم جلب می‌کند. مثلاً تصویر من یا برادرم؛ مردهای نسبتاً جوانی که گریه می‌کنیم چون ماردمان را از دست داده‌ایم، سرمان را […]

الا یا أیها الساقی

بیرون بالکن‌مان درختچه یاس داریم. امشب دیدیم گل کرده، بوی خوشش پیچیده توی بالکن. آخ به‌به  نشد اینجا از امیر یا پدر بنویسم. عکس‌شان را بگذارم و قربان صدقه‌شان بروم. با همه اهن و تولوپم در تملک کلمه، حرف زدن و نوشتن در موردشان، خصوصا امیر سختم است.در مورد پدرم زیاد نوشته‌ام توی وبلاگم. از […]

قسم

زخم همان زخم است. تار همان. تنیده بر  زخم. در بی‌صدایی مطلق. دارد صبح می‌شود. مادر آیا بیدار است؟ خسته و دردآلود برخیزد به نماز. به حیاط. به گل‌هایی که دیگر نیستند. ماهی‌های حوض خالی. فرسودگی. ویرانی. مرگ چه نزدیک است. این دوباره‌گی را مدیون کی هستم؟ این روانی و سرخوشی؟ این تن‌آسودگی و سبکباری […]

خواب‌رو

زخم همان زخم دیرین است. تار همان. صدا اما با کهنه‌گی دلخراشی برمی‌خیزد. خواب‌ها نقشه‌ریز زندگی من شده‌اند. پنجره‌هایی از نور لبریز، از بو سرشار. مادر را این‌بار سخت گرفتم. دست‌هایش را و کبود-رگ‌های پاهای از راه رفتن خسته‌اش. سوی باریک چشمان از مچاله‌گی کوچکش هم. و خنده‌اش مثل همان روزهای قربان صدقه رفتن‌هایم. کاش […]