تولد رضا دلدار نیک*

خوبی اینجا این است که نزدیک مسجد است. صبح‌ها اگر زودتر از آلارم گوشی بیدار شوم، صدای اذان را می‌شنوم. دیشب خواب دیدم با بچه‌های حلقه داریم بازی تعادل می‌کنیم. یک لنگه پا و چشمانی بسته. این از تمام خواب دیشب یادم مانده. اما چند وقت قبل، شاید دو هفته پیش خوابی دیدم که اگر […]

تب پاورقی

امیر دیشب گفت داستان پستچی چیستا یثربی. گفتم آره. بله. خانم نویسنده دارد از عشق دوران نوجوانی‌اش می‌نویسد. پاورقی فرم. البته من فقط یک کتاب از یثربی خوانده‌ام، «سلام خانم جنیفر لوپز» که شادی عزیز هدیه داده بود. که خوب سبکش را دوست نداشتم. از پستچی هم خوشم نیامد. اینکه چطور این همه سر و […]

روشنی

قالب وبلاگم که برگشت به نارنجی، لینک وبلاگهایی که سال‌های خیلی قبل در پیوندها وارد کرده بودم ظاهر شدند. وبلاگ‌هایی که بعضی‌شان نیستند، بعضی‌هاشان متروکند و برخی که هنوز هستند آنقدرها فعال نیستند. چرا بی‌خبر بودم ازشان چون بلاگرول که آمد و فقط وبلاگ‌های به روز را نشان داد، رفته رفته کمرنگ شدند و بعدتر […]

صدالبته!

توجیهات:  ماهنامه داستان همشهری اردیبهشت امروز رسید دستم. تجربه‌ای که فرستاده بودم دیپورت شده بود البته. نویسندگان تجربه [تقدیم‌نامچه‌ها] البته نام‌شان به شدت آشنا هستند و خوب البته آدمی را مأیوس می‌کنند. خوب چه کاری است فراخوان دادن اصلاً؟ القصه. ما هم مثل کامشین (+) عزیزتر از جان آمدیم فرستاده‌امان را در وبلاگ انتشار دادیم. […]

نان بعد از قرآن دومین برکت خدا بر زمین است.

مادر من زنِ بی‌سوادِ آداب‌دانی است. آنچه من اکنون هستم چیزی است که مادر در من پی ریخته است. یکی از مهم‌ترین آداب‌ مادرم احترام عجیبی بود/هست که برای «نان» قایل بود/هست. وقتی این نوشته‌ی لوا زند (+) را می‌خواندم یادِ مادرم افتادم که نان را شریف می‌داند. مادرم تکه‌های نان را می‌بوسد و بر […]

گفت و خندید و رفت!

اصل اینکه چرا در آن سن و سال چنین داستان سنگینی ساخته و پرداخته بودم یادم نیست. اینکه نیاز داشتم یا نه محض حال‌گیری از هم‌کلاسی‌هایی که شاید اصلا مهم هم نبودم برای‌شان و نه حتی داستانم. داستان پسرخاله‌ی خیالی که در اصل پسر یکی‌یکدانه‌ی دوست صمیمی مادر باید باشد و خانه‌اشان دیوار به دیوار […]

خوشبخت زنی

زن دارد کودکش را شیر می‌دهد و «سمر» تماشا می‌کند و خوشحال است که با خانواده‌ی شوهرش قطع رابطه کرده است و اعتنایی به حرکات موزون دختر بزرگش که «رعنا» را هم زمزمه می‌کند ندارد. حتی به گمانم به این هم فکر نمی‌کند که شوهرش که لابد شبکار باید باشد کنار زنی دیگر در خانه‌ی […]